روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

خاطرات سازمانی من: فراموش می شوی

دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۹:۵۵ ق.ظ

سنش بالاتر از بقیه آدمهای مجموعه بود؛ در شِرُف بازنشستگی.

 

محبوبیتی در بین جمع - دست کم در بین جوانترها - نداشت و این تمامش به خود او مربوط نبود؛ بعضی ها او را منطبق با معیارهای خودشان نمی دیدند و برای همین دوستش نداشتند.

 

آمداز کنار میز ما تازه واردها که چهارنفری کنار هم می نشستیم رد شد و خیلی سریع جمله ای گفت و رفت:

«تا جوونید فکر یه شغل و فعالیت دیگه غیر از این کار استخدامی برای خودتون باشید. یه کاری که هر چی به بازنشستگی نزدیک می شید، کم کم از کار اداری جدا بشید و اون کار رو پررنگ ترش کنید.»

 

بچه ها مثل گذشته با لب و لوچه ی آویزان بدرقه اش کردند ولی من فکر کردم چه حرف مهمی زد انگار!

 

ما جوان بودیم و با شور و حرارت و طبیعتا دنیا را در دستان خودمان می دیدیم و حواسمان نبود که اداره و کار اداری، آخر دنیا نیست. کار اداری وقتی تمام شود، با تو خداحافظی می کنند و بابت جوانی و انرژی صرف شده و رویاهای قربانی شده ات، معادل ریالی اش را منطبق با قانون کار به حسابت می ریزند و فکرهایی برای وامها و بدهی هایت می کنند و می روی که فراموش بشوی.

 

فراموش می شوی؛ خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنی.

 

گفت:«حداقل برای دهه ی سوم کاری تون این موضوع رو عملی کنید. اگه ناگهان خبر بازنشستگی تون رو بدهند و جایی برای مشغول شدن نداشته باشید، افسردگی می گیرید.»

 

از جمع چهارنفره ی ما، یکی که دختری پرانرژی و فعال و خلاق بود، در میانه ی راه  با پانزده سال سابقه، به علت بیماری های ستون فقرات که بخشی از آن مربوط به حضور پیوسته و طولانی مدت در پشت میز کار بود، از کار افتاده شد و سالهاست که خانه نشین است.

 

یک خانم دیگر هم پیش از چهل سالگی از دنیا رفت.

 

سعید، از همان اول استخدام هم کارهای بیرونش را رها نکرده بود و همیشه به شکل مستمر کاری خارج از اداره داشته است.

 

من هم سالهاست فعالیت هایی غیر از شغل اداری ام دارم که گرچه بخش هایی از آنها غیر انتفاعی هستند و گاهی حتی از جیبم هم هزینه می کنم، ولی ارتباطاتی را شکل داده ام و حوزه هایی را تجربه کرده ام و می کنم که کار اداره را برایم از شکل تنها کار ممکن و تنها منبع درآمد خارج کرده است.

 

داشته ایم در محل کارمان کسانی را که در تمام سالهای کارشان وقتی حرف از فعالیتی دیگر می شد می گفتند حالا که بیکار نیستیم. در اداره بیکار می نشستند و تا تاریکی هوا همچنان بیکار همانجا می ماندند و سقف اضافه کارشان را پر می کردند و خوشحال و راضی بودند.

 

داشته ایم کسانی را هم که در جایگاه مدیر میانی و مدیر ارشد بوده اند، کلی کبکبه و دبدبه داشته اند و راننده و اتاق شخصی و چه و چه، ولی وقتی بازنشسته شده اند، آنقدر در تامین درآمد برای خودشان ناتوان بوده اند که با هزار خواهش و تمنا از مدیران بالاتر درخواست تداوم فعالیت بعد از بازنشستگی داده اند چرا که هیچ مهارت و تجربه ای غیر از رییس دولتی بودن نداشته اند و به خاطر سبک و سطح زندگی ای که بر اساس همان رییس دولتی بودن برای خودشان ساخته اند مجبور شده اند چندسال دیگر هم در شغلی در همان سازمان بمانند که از گرسنگی تلف نشوند.

 

راستی، او که به ما می گفت اگر بدون داشتن علاقه و مشغله ای دیگر، ناگهان خبر بازنشستگی تان را بشنوید، افسرده خواهید شد، اتفاق ناگواری برایش افتاد.

 

یک روز پنجشنبه، صبح که به سر کار آمده بود، پاکتی روی میزش دیده بود. پاکتی بدون عنوان که حتی درش را چسب نزده بودند.

 

محتوای نامه این بود:

 

همکار گرامی، جناب آقای ...

 

با عنایت به اینکه جنابعالی از تاریخ .../ .../ ... به افتخار بازنشستگی نائل گشته اید، لذا خواهشمند است نسبت به انجام امور مربوط به بازنشستگی خود را به اداره منابع انسانی معرفی نمایید.

 

همین اندازه ناگهانی، به او خبر دادند که از شنبه دیگر نمی تواند سرکار  سی ساله اش بیاید.

 

افسردگی نگرفت ولی خیلی زود زیر تیغ عمل جراحی قلب قرار گرفت.

نظرات  (۴)

  • امید چِرَوی
  • این بزرگوار حرف بسیار خوب و بزرگی زده. حتی محمد رضای گل هم در فایل صوتی حرفه ای گری و ویژگی های یک فرد شایسته و همینطور در آموزش های مذاکره به ما یاد میده که اگه میخوایم وابسته به کارمون نباشیم (که اگر به هردلیلی بازنشته شدیم یا اخراج شدیم نتونیم کار دیگری پیدا کنیم) بهتره همیشه به دنبال کسب مهارت های جدید و یادگیری باشیم.
    بهش میگن یادگیری مادام العمر که من هم شدیدا عاشق این دیدگاه هستم و قبل از اینکه بدونم اسمش چیه اجراش میکنم. 
    برای همینه که هیچ ترسی از اخراج یا بازنشستگی ندارم. اگر هم ترس باشه ترس ناراحتی و جدایی از کسانی هستش که مدت ها باهاشون کار کردم و دوستشون دارم. 
    پاسخ:
    سلام.
    دوستان عزیز من بعضی هاشون به نتیجه توجه دارند مثل شما، بعضی هم در بند قسمتی از موضوع می مانند مثل بعضی دیگه.
    من برای هر دو دسته می نویسم  و منت هر دو دسته را دارم.

    نیت اصلی من انتشار تجربیاتیه که شاید گاه به سختی به دست بیاد.
    ممنون که نظر تون رو برای من و دوستان دیگه می نویسید.
    منم بازنشسته هستم ولی تازه رفتم سراغ بیزنس های جدید و آنلاین
    نباید بذاری روزمرگی بیاد سراغ آدم

    FISH XXL
    ACTIVATOR OF BITING
    پاسخ:
    سلام.
    درود بر شما که پیشکسوت ما هستی.
    دقیقا همینه که فرمودید.
    موفق باشید.
  • آرک مایان
  • و امان از این دغدغه بازنشستگی....
    پاسخ:
    وای به روزی که آمادگی اومدنش رو نداشته باشیم.
    پدربزرگ من هم بعد بازنشستگی عمل قلب کرد و دیگه فکر مرگ هست

    بزرگوار! مساله این هست که دولتی ها نمی توانند شغل دومی داشته باشند
    و حتی درآمد دیگری کسب کنند!
    چون شغل دوم ممنوعیت دارد

    شرکتی هم نمی توانند ثبت کنند
    پاسخ:
    سلام.
    من هم اداری ام.

    ساعت کاریم قبل از اکثر ادارات و سازمانها شروع می شه و بعد از اکثر اونها به پایان می رسه. به همین علت برای رسیدن به امور اداری خودم با مشکل جدی مواجهم و باید مرتب درخواست مرخصی ساعتی بکنم که با محدودیت مواجهه .

    ولی اینکه دولتی ها نمی تونند شغل دومی داشته باشند و شرکت ثبت کنند رو متوجه نمی شم.

    منظور اصلی من از نوشتن مجموعه «خاطرات سازمانی من» اشتراک تجربیاتم با خواننده هاست و البته هر کس برداشت خودش رو می کنه و انشاءالله بهره خودش رو می بره.

    حالا، مدیران رده بالایی که در سازمان ما هستند و اونها رو مثال زدم، خیلی هاشون به سبب جایگاهی که در سازمان دارند، فرصت حضو در هیات مدیره سایر شرکتهای مرتبط و گاه غیر مرتبط رو پیدا کرده اند. اینجا هیچ گلی به سر سازمان اصلی نزده اند ولی توفیق مدیریت سازمانهای دیگه رو دارند.

    این شانس براشون از نظر درآمد و رفاه و امکانات خیلی خوب بوده ولی اگه این شغل اصلی رو نداشتند، چقدر عرضه ایجاد شغل و رسیدن به جایگاه مدیریت رو داشتند؟
    به چه درصدی از این رفاه بادآورده می تونستند برسند؟
    چقدر می تونستند کارآفرین باشند؟
    قریب به یقین، هیچی!

    یادداشت شما دوست عزیز باعث شد من منظور خودم رو بیشتر توضیح بدم و حالا باید نگران باشم که نکنه این توضیح اضافی باعث بشه برداشت خوانندگان بعدی تحت الشعاع قرار بگیره.

    برای پدربزرگ محترمت آرزوی سلامتی و طول عمر دارم و ممنونم که نظر مهمت رو برام نوشتی.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی