روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

از مدیریت خواهم نوشت، از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

کنار مترو، پشت در شیشه ای - 2

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۱ ب.ظ

پیش نوشت 1- این چند بند، فقط بخش هایی از نظرات من در مرور دوباره ی پست قبلی خودم است. نه پاسخ یا راه حل. راستش نه از من سوال کرده و نه راه حل خواسته.

پیش نوشت  2- چند روز اخیر ، برنامه های خیلی فشرده ای داشتم که مانع از آن شد که زودتر بیایم و بنویسم. ببخشید.

نظرات من.

1- اولاً معتقدم که غرفه ی این پسر، مطلقاً در جای بدی قرار نگرفته؛ اتفاقاً «کنار در ورودی، پشت شیشه ی ضخیم مترومال و قبل از پله ی برقی»، یکی از بهترین مکان هایی است که می تواند در اختیار یک فروشنده قرار بگیرد.

 

همین که اینجا جایی است که به نظر عده ای می تواند «گیشه ی اطلاعات» مترو مال باشد، یعنی فراهم بودن یک فرصت بزرگ برای مواجه شدن با مردم. مردمی که حتماً به شکل بالقوه مشتریان او هستند و با صرف کمی وقت می توان آنها را به مشتریان بالفعل و واقعی تبدیل کرد.

 

چه فرصتی از این بهتر که هر کس، هر سوالی دارد از این پسر می پرسد؟

وقتی چنین فرصت مغتنمی وجود دارد که هم تعداد کسانی که برای سوال پرسیدن پیش او می روند زیاد است و هم تعداد سوالاتی که پاسخ می دهد، چرا نباید از این فرصت برای فروش سی دی به آنها استفاده کند؟

وقتی مردمی که برای پرسیدن سوال - بدون قصد آزار رساندن به سراغ او می روند، رفتار و برخورد خوب، سالم و مناسبی از او  ببینند، او اولین قدم ها را به سوی جذب مشتری از میان کسانی که به نیتی دیگر مراجعه کرده اند برداشته است.

 

2- می توانست تصمیمات نامناسب خودش را به شیوه ای شبیه موارد زیر به تصمیمی بهتر تبدیل کند:

 

- می توانست روی اولین کاغذ به شکلی زیبا بنویسد: اینجا اطلاعات نیست، ولی من خوشحال می شوم کمک تان بکنم.

- روی یک کاغذ دیگری بنویسد: اسم خواننده ها را نمی دانم، فقط می فروشم. این ایراد را بر من ببخشید، یادشان خواهم گرفت.

- روی آن یکی کاغذ دیگر هم می نوشت: هیچ پیشنهادی برای شما ندارم، مگر پیشنهادی برای یک خرید لذتبخش تر.

 

3-چرا با بالا گرفتن سرش در مواجهه با مردمی که به تعداد زیاد از کنارش می گذرند،به دید مشتری به آن ها نگاه نکند؟

 

4- چرا وقتی به او کار سفارش می دهند، فارغ از اینکه چه می خواهند،سعی نمی کند پیشنهادهای بهتری هم ارائه کند؟

مثلا وقتی می گویند: نوحه ی فارسی فلانی را می خواهم، چرا پیشنهاد نکند که نوحه ی ترکی بهمانی هم  زیباست و دلنشین و مشتریان زیادی دنبالش هستند؟

 

5- چرا وقتی می گویند 20 تراک موسیقی برایشان بریزد، نمی گوید که با همان مبلغ هزینه می تواند صد و خرده ای بریزد؟

 

6- پسر جوان اعصاب ندارد؟ کلافه شده؟ احتمالاً از جای بد غرفه اش؟ از این که شرایط فراهم نیست تا جای بهتری کسب و کار راه بیندازد؟ از این که مجبور است کاری را انجام بدهد که علاقه ی خاصی به آن ندارد و تنها منبع درآمد اوست؟

از این که مردم سوالات شان را به جای هر کس دیگری از او می پرسند؟

از این که این روزهای لعنتی تمام نمی شوند؛ روزهای لعنتی ای که در جای به ظاهر نامناسب، در شرایط ظاهراً نامناسب به شکلی احتمالاً نامناسب، به شغلی نه چندان نامناسب مشغول است؟

 

اینها همه به خود او مربوط است.

 

مردم نمی توانند کمکی به رفع بسیاری از این مشکلات او بکنند ولی او می تواند از هر کدام اینها یک فرصت تازه بسازد.

چگونگی این کار را به نظر خودم بالاتر نوشتم.

 

اگر روزی ببینم دلش می خواهد چند نظر به او بدهم، حتماً اینها را و احتمالا نظرات دیگری که آن موقع به ذهنم برسد را در اختیارش خواهم گذاشت.

 

پی نوشت:

در انتخاب موضوعات این پست، «پرسنال برندینگ» را هم انتخاب کردم. دلیلش را خودتان می دانید.

  • علیرضا داداشی

مدیریت کسب و کار

نظرات  (۱)

  • خانه سلامتی
  • سلام به ما هم سر بزنید 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی