روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازاریابی دارم.
در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلنوشته» ثبت شده است

۱۷
تیر

نتیجه ی فضولی ها و کنجکاوی های من در مرور پیوسته ی رفتار آدمهای اطراف این است:

 

اول این که، رفتارهای فردی و اجتماعی هر کس شبیه خودش است و بعد، هر کس هر الگوی رفتاری که دارد در همه ی زمان ها و مکان ها و موقعیت ها همان رفتار را بروز می دهد و شاید درست تر این است که بگویم الگوی یکنواختی برای رفتارهای هر شخص می توان پیدا کرد و فرقی هم ندارد که در رانندگی باشد یا پیاده روی یا بالا رفتن از پله برقی یا ...

 

  • علیرضا داداشی
۱۲
تیر

امروز ویدئوی صحبت های «امین حیایی» را در سایت خبرآنلاین می دیدم.

  • علیرضا داداشی
۲۲
خرداد

من یک همکار دارم که بیش از یک دهه است با هم دوست هستیم.

من و او مثل هر دو انسان دیگری در عین شباهت، تفاوت هایی هم داریم که برایم جالب است.

  • علیرضا داداشی
۱۹
ارديبهشت

عالم خواب را دوست دارم.

  • علیرضا داداشی
۱۷
ارديبهشت

لازم است بدانیم که برای موفقیت در هر کاری، تنها برخورداری از «علاقه» یا تصور برخورداری از علاقه - حتی تصور برخورداری از علاقه ی شدید و عمیق - واقعاً کافی نیست.

باید اسباب بزرگی همه آماده کنیم.

  • علیرضا داداشی
۰۶
فروردين

می خواهم از مهمانی عید دیدنی دیشب برایتان بنویسم.

 

  • علیرضا داداشی
۲۷
اسفند

امروز، برخلاف همه ی سال های گذشته در چنین روزهایی، وقت آزاد داشتم.

نشستم به پاک سازی فایل ها و پوشه های کامپیوتر اداره.

 

  • علیرضا داداشی
۱۷
اسفند

چندی پیش یک آقایی در صفحه ی اینستاگرامش مبادرت به فروش فایل های صوتی «محمدرضا شعبانعلی» در خصوص «اتیکت» کرده بود.

 

  • علیرضا داداشی
۲۹
بهمن

نه تنها تسلیت نمی گویم، از دیدن و خواندن پیام های تسلیت متنفر هم هستم.

  • علیرضا داداشی
۲۱
بهمن

مرد به ساق پایش نگریست و پرسید:«می‌دانی سوهان چیست؟»

پیپ گفت:«بله آقا».

مرد پرسید:«آیا می‌توانی مقداری نان و غذا و یک سوهان برایم بیاوری!»

پیپ جواب داد:«بله آقا».

مرد گفت:«قول می‌دهی دراین‌باره با کسی صحبت نکنی؟»

پیپ گفت:«بله».

مرد گفت:«فردا منتظر تو هستم. یادت نرود چه قولی داده‌ای. اگر دراین‌باره با کسی حرفی بزنی حسابت را می‌رسم».

سپس پیپ را رها کرد.

پیپ با سرعت هرچه تمام‌تر به طرف دهکده و منزل خود دوید.

  • علیرضا داداشی