روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

از مدیریت خواهم نوشت، از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

ماجرای پایان نامه

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۲ ب.ظ

- ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦

 

پیش نوشت:

این نوشته، خاطره ای واقعی است از یک دوست.و متاسفانه، تماماً واقعی است.

 

متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثیرپذیر.

مرتب این جمله را با خشم و دلخوری تکرار می کرد.

از او پرسیدم علت این خشم و دلخوری و رابطه اش با این تعریف ساده ازمتغیر وابسته و مستقل چیست؟

جوابش اشکم را درآورد.

از پایان نامه ی کارشناسی ارشدش برایم گفت.

پروپوزال دوره ی کارشناسی ارشدم را در میانه ی ترم سوم به تصویب دانشگاه رساندم؛ زمانی که خیلی از همکلاسان هنوز دروس و واحدهای زیادی برای پاس کردن داشتند.

اما برای شروع کارهای اجرایی آن باید تا شروع ترم بعد صبر می کردم.

فرصت را از دست ندادم و با تلاش بسیاری که همیشه در چنین مواردی در خودم سراغ دارم با همکاری استادی که قرار بود مشاورم باشد شروع کردم به جمع آوری ادبیات موضوع.

استادی که قرار بود مشاورم باشد با دیدن پروپوزال من خیلی خوشحال شده بود و از همان موقع می گفت:

«از این موضوع می توان خروجی های خوبی گرفت، موضوعی خوب و تازه که کسی قبلا روی آن تحقیق نکرده و نتایجی که قرار است کاربردی باشد، تو هم که کلا اهل کار با کیفیت هستی و ....»

اما کمیته ی تصویب پایان نامه های دانشگاه استاد مشاور در پروپوزال پیشنهادی را نپذیرفته بودند و تصویب کرده بودند که کس دیگری مشاور بشود. با این وجود به خاطر سابقه ی همکاری پژوهشی خوبی که با هم داشتیم استاد گفته بود من بدون اینکه مسئولیتی متوجهم باشد شخصا علاقه مندم به تو مشورت بدهم.

کمک هایش را هم در مراحل مختلف به من کرد.

در عوض استاد مشاوری که دانشگاه تعیین کرده بود گفت:

«شما با استاد راهنما کار کن، من را در جریان بگذار ؛ من اذیتت نمی کنم!»

در همان مراحل اولیه ی کار، در جلسه ای که برای هماهنگی بخش های اولیه ی کار به استاد راهنما مراجعه کرده بودم، پرسشنامه تحقیقم را هم همراه خودم برده بودم تا به استحضار حضرت استاد برسانم، استاد بدون اینکه آنچه را که باید ببینید، گفت:

«شما کار خودت را سخت نکن، یک خانمی هست خودش دانشجوی ارشد است چندسالی است دارد برای دانشجویان من و استادان دیگر پایان نامه کار می کند، تو را به او معرفی می کنم ، کارش خوب است. پرسشنامه را برایت تهیه می کند و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم را برایت تهیه می کند، یک پولی ازت می گیرد که در مقابل کار خیلی خوبی که برایت انجام می دهد، مبلغی نیست. مخصوصا که روی موضوع انتخابی تو قبلا کاری نشده و ممکن است خیلی اذیت بشوی، ضمنا من هم مدل کارش را می شناسم. جای نگرانی نیست.  این پرسشنامه ای که تو تهیه کرده ای ایراد زیاد دارد. گوشی ات را بیاور و این شماره  را بگیر.....»

«الو سلام، خانم فلانی، خوبی؟

این شماره ی یکی از دانشجواین خوب منه. داره پایان نامه کار می کنه، باهاش صحبت کرده ام شما دو فصل اول و بخشی از فصل سوم را برایش کار کنی... آره... آفرین ... دست شما درد نکنه. با هم در ارتباط باشید و یه کار خوب تهیه کنید. با من کاری نداری؟ گوشی رو می دم دستش. خداحافظ.»

خانم برای هر جلسه که قرار می گذاشتیم بخشی از کار را در اختیارش بگذارم و کلا هر دوره ای قرار بود کاری بکند، کلی زمان از من هدر می داد. من هم که می دانی اصلا اهل لفت دادن و وقت کشی نیستم، بخش مهمی از کار را خودم انجام می دادم و او بیشتر نقش دریافت کننده ی داده را داشت تا انجام دهنده ی کار.

مثلا برای تهیه ی پرسشنامه ی بد خودش و دور انداختن پرسشنامه ی خوبی که خودم طراحی کرده بودم، حدود سه هفته وقت گرفت و بعد پرسشنامه ای داد که هر چه می خواندم چیزی دستگیرم نمی شد. به هر حال آن پرسشنامه را توانستم دست کم در حدی که قابل فهم باشد از نظر املایی و انشایی ویرایش کنم و در سازمانی که قرار بود این پایان نامه ی کاربردی در آنجا به کار گرفته شود توزیع کردیم.

درد سرت ندهم، برای هر مرحله از کار بدون استثناء بدقولی می کرد و  زمان می کشت و در نتیجه بخشی از کاری که به عهده گرفته بود به گردن خودم می افتاد.

خروجی های پرسشنامه را در اکسل برایش وارد کردم و فرستادم که تحلیل کند.

تحلیل کرد و فصل اول و دوم و بخشی از فصل سوم پایان نامه را تحویل داد. البته زمانی تحویل داد که اگر از مهارت های مذاکره و لابی گری های خودم استفاده نکرده بودم، یک ترم را از دست می دادم. اما توانستم این مورد را مدیریت کنم و شهریور همان سال که به عبارتی پایان ترم چهارم می شد، دفاع کردم.

دوست دلخورم تازه به بخش اصلی دلخوریش رسیده بود. این را از لرزش صدایش تشخیص دادم. تشخیصم درست بود. داشت حرص می خورد.

گفت بگذار اول موضوع خودم را تمام کنم، بعد برایت درباره ی آن خانم و رابطه اش با استادان دانشگاه توضیح خواهم داد.

استاد مشاور که گفته بود نمی خواهد اذیت بشوم و برای همین خواسته بود مستقیم با استاد راهنما کار کنم و موقعی که کار تمام شد برای گرفتن امضاها به سراغش بروم.

استاد راهنما هم که مرا به این خانم حواله کرده بود، در تمام طول مدتی که به سراغش می رفتم، کار را می گرفت که نظر بدهد و بعد از چند روز نهایت همکاریش این بود که می گفت فونت در فلان جا رعایت نشده، آرم دانشگاه را فلان جای صفحه بگذار و خدا شاهده هیچ چیز فراتر از این موارد نگفت.

قبلاً از این طرف و آن طرف شنیده بودم که معمولا استاد راهنما و مشاور کمکی به پیشرفت کار نمی کنند ولی فکر نمی کردم عمق فاجعه این اندازه زیاد باشد. ضمناً این هم هست که الحق و الانصاف دوستانی دارم که استاد مشاور و بخصوص راهنما کمک های اساسی به پایان نامه شان کرده اند ولی به هر حال من عادت دارم بخش قابل توجهی از کارهایم را شخصا انجام بدهم، این هم به رویش.

روز دفاع را هم بگویم، بعد می روم سراغ آن خانم.

روز دفاع، در یک بی برنامگی به من اعلام شد که برنامه ی زمانی حضور استادان مربوطه به نحوی است که من باید چند نفر منتظر بمانم. این چند نفر نهایتا به هشت نفر ختم شد. من شدم نفر نهم.

نفر سوم و چهارم کارشان تمام شده بود که استاد مشاورم خودش را به من رساند و گفت :

«فلانی، من با نماینده ی تحصیلات تکمیلی صحبت کرده ام، به او گفته ام که مقاله ی خوبی هم از پایان نامه استخراج کرده ای و خواسته ام به داور این را بگوید برایت هم می نویسمش، فقط من نمی توانم برای جلسه ی دفاع تو حاضر باشم، دانشگاه دیگری جلسه ی دفاع است و من باید خودم را به  کرج برسانم. اینها به من نگفته بودند که این تعداد جلسه برای امروز چیده اند، من به کرجی ها قول داده ام و باید بروم، نگران نباش من همه چیز را اینجا می نویسم.»

یک برگه ی یادداشت با سربرگ دانشگاه درآورد و چیزهایی در این خصوص نوشت و به نماینده تحصیلات تکمیلی ارائه کرد، بعد فرمت از پیش تهیه شده ی صورتجلسه را هم امضاء کرد و دوباره به من گفت:« نگران نباش. همه چیز ردیفه.»

استاد مشاور رفت.

وقتی دفاع را شروع کردم، خودم را آماده کرده بودم که سوالات فنی و تخصصی ازم بپرسند. مخصوصا که موضوعی کاربردی داشتم که هر چه جستجو کرده بودم کسی روی آن قبلا کار نکرده بود و من کلی هم اطلاعات جانبی جمع کرده بودم که تقریبا پاسخ هر پرسشی از طرف داور را می توانستم بدهم.

اما، افسوس که استاد داور تمام مدت رفتاری نشان داد که واضح بود قصد اذیت کردن دارد. نه اذیت کردن من، قصد اذیت استاد راهنما را داشت.

مثلا، در میانه ی صحبت هایم تازه از من می پرسید: موضوعت چی بود؟ ... فرضیاتت کدوم ها بودند؟ و ....

ایراداتی که می گرفت گویای این بود که می خواهد به حضار که شامل چند دانشجو و کادر دانشگاه و افرادی از دوستان و خانواده های دانشجویان بودند، حالی کند که این استاد راهنما نتوانسته از پس کار بر بیاید.

سوالاتی که می پرسید چیزهایی بود که به من و پایان نامه و موضوعم ربطی نداشت، همه اش از جنس کارهایی بودکه منطقا استاد راهنما باید در حین تدوین پایان نامه آنها را برطرف می کرد و - خودم که می دانستم - نکرده بود.

من، از قبل خودم را آماده ی این کرده بودم که برخی سوالات را بابت سنجش تحمل من و نحوه ی مواجهه ام با چالش های علمی بپرسند، ولی جنگی بین استاد داور و استاد راهنما در گرفته بود که رفتار منفعلانه و ضعیف راهنما نشان می داد که در کل کل های پیش از این همواره او بوده که مغلوب این فرد شده.

بعدها مطمئن شدم که واقعا چنین بوده، چه مواقعی که راهنمای من، مشاور بوده، چه وقتی که راهنما بوده و چه وقتی که داور، اگر طرف دیگر ماجرا استاد داور من بوده است، راهنمای من دست پایین را گرفته بوده است.

دوستم ادامه داد:

قشنگ یادم هست که آن قدر این جنگ بزرگان آزار دهنده بود که خانمی که  همراه دخترش آمده بود و منتظر بودند بعد از من نوبت دفاعش برسد، از بین جمعیت یکی دوبار با تکان دادن سر و با استفاده از زبان بدنش این پیغام را داد که عیبی نداره پسرم، صبر داشته باش و تحمل کن.

همان خانم مسن، پس از پایان دفاع من هم آمد و گفت: آفرین پسرم. چه قدر مودب و با وقار و با صبر و حوصله رفتار کردی. آفرین. من احساس می کردم قصد عصبانی کردن تو را داشته و منتظر بودم که از کوره در بروی گرچه دعا می کردم این طوری نشه. تو هم مثل بچه ی من دانشجویی و خوشحالم که چنین نکردی.

خلاصه هر چه داور گفت، راهنما دم برنیاورد و همه را با ضعف تمام پذیرفت و بجز در مورد سوالات پرسشنامه، در هیچ مورد دیگری از من دفاع نکرد. خودش هم می دانست که کاری که باید بکند را نکرده، گرچه این دعوا به من ربطی نداشت و نباید من جنگ روانی را تحمل می کردم.

اتفاقا تنها بخش درست و مربوط صحبت های داور هم  در اصل ایرادش به پرسشنامه بود که واقعا چیزی را نمی سنجید. ولی همین پرسشنامه تنها موردی بود که راهنما از آن دفاع کرد.

خلاصه، نمره ی پایان نامه ی من شد 19.

وقتی همان مشاور اولی که دانشگاه عوضش کرده بود این را فهمید برای من تاسف خورد و گفت قربانی بی مسئولیتی مشاور و راهنما شده ای. پایان نامه ی تو ، چه از نظر موضوع و چه از نظر نوع کاری که کرده بودی قطعا باید نمره ی بیست می گرفت.

شاید کمی - به خاطر محبتش به من- اغراق می کرد ولی نوزده حق من نبود. این را درست می گفت.

آن روز تا منزل، بدترین حال را تجربه کردم.

اما برسیم به آن خانم و جایگاه و رابطه اش با آن استادان.

دوستم گفت:

من روز دفاع آن خانم که استاد راهنما گفته بود کار را تماما به او بسپارم و او خودش همه چیز را درست خواهد کرد، حاضر بودم.

آن جلسه را که کنار تجربه ی جلسه ی دفاع خودم گذاشتم، نکات زیادی در خصوص رابطه های عجیب و غریب و نادرست موجود در برخی فعالیت های علمی، دستگیرم شد.

 

وقتی منتظر بودیم نوبت دفاعش برسد، یک آقای جوانی هم در راهرو مثل ما منتظر بود و زود فهمیدم که او هم برای همان جلسه آمده است.

در بین شوخی هایش با خانم مورد نظر، آن خانم با شوخی و جدی به طرف گفت کاری نکن که دیگه بهت پروژه ندم ها! .... راستی فلان مورد رو چه کار کردی؟ .... بنده ی خدا عجله داره. زودتر تمومش کن. دستت درد نکنه.

تا اینجا دستگیرم شد که این دو نفر با هم پروژه های خلق الله را انجام می دهند.

وقتی ادامه ی شوخی ها و حرف های شوخی و جدی و بعضی حرف های یواشکی شان را شنیدم، تازه یادم امد که  وقتی فایل تایپ شده ی یکی از فصل ها را به من رسانده بودند تا داخل کار جا سازی کنم، دیده بودم که نام پایان نامه چیز دیگری نوشته شده و در پاسخ به سوال من روی این موضوع خانم گفته بود: «عجیبه! ... احتمالا همزمان پروژه ی دیگری داشته و اشتباه نام آن را اینجا هم نوشته!»

اما، برداشت من چیز دیگری بود: احتمالا فرمت از پیش آماده ای داشتند که موضوع را و احتمالا بخش هایی از مطلب را داخل آن عوض می کنند و بقیه ی کار آماده است. احتمالا فقط کافی است کمی زیادی طولش بدهند که کار از پیش آماده شده به نظر نرسد.

وقتی خانم به مادرش گفت که : مامان آقای ... هستند. همان که تو کارها کمکم می کنند، حدسم تقویت شد.

اما، جلسه ی دفاع شروع شد.

در جلسه ی دفاع یکی از سه استادش حضور نداشتند. داور که حاضر بود،پس به  احتمال زیاد مشاورش نیامده بود.

ایشان با اسلایدهایی به مراتب ضعیف و غیر اصولی شروع به تشریح پایان نامه اش کرد. در تمام مدتی که مشغول ارائه بود، آن دو استاد مشغول صحبت روی مسائلی دیگر بودند. طوری که گاه از کیف شان مجلدهایی در می آوردند و به هم نشان می دادند و درباره اش با هم چانه می زدند. بعد جزوه ای و  همین طور تا پایان ارائه ی او مشغول صحبت بودند. و خانم هم همچنان مشغول ارائه بود.

خداوکیلی ارائه ی خیلی ضعیفی بود و تقریبا کسی متوجه نشد ایشان روی موضوع «شهروند سازمانی» بالاخره چه کار تازه ای کرده است.

حرفهایش تمام شد.

استادان حاضر صحبت شان را قطع کردند ولی بدون اینکه سوالی از این دانشجو بپرسند، ما را دعوت به انتظار در خارج از سالن کردند تا بعد از تصمیم گیری شان درباره ی نمره، دوباره وارد بشویم.

خیلی برایم مهم بود بدانم به پایان نامه ای که اصلا در جریان ارائه اش نبودند چه نمره ای خواهند داد.

با دعوت منشی جلسه، وارد شدیم.

قبل از خواندن صورتجلسه، استاد داور گفت:

«ما همه مون خانم ... رو خوب می شناسیم. کارهای مختلفی برای هر کدوم از ماها انجام داده که تو همون کارها تواناییش رو ثابت کرده.»

صورتجلسه را خواندند.

نمره ی پایان نامه ی ایشان 20 شد.

 

کنجکاوی ها و بررسی های بعدی من، جزئیات بیشتری را به دستم رساند:

 

رابطه ی کاری آن خانم و آن آقا:

آن دو با هم کار می کردند. خانم چون با برخی استادان رابطه ی کاری طولانی داشت،کار می گرفت و آن آقا تجزیه و تحلیل آماری اش را انجام می داد.

آقا، آن قدر توانا بود که با هر نوع داده ی من درآوردی و غیر واقعی و جعلی هم روایی و پایایی برقرار می شد. فرمت از پیش طراحی شده هم واقعا وجود داشت. این را تطبیق چند کار بعدی آن دو با هم نشان داد.

پولی که از دانشجو گرفته بودند را هم طبق توافق بین خودشان تقسیم می کردند.

رابطه ی کاری آن خانم با استادان:

آن استادهای مورد بحث ما، اگر پروژه ای، چیزی داشتند که برای گرفتن گرید لازم بود انجامش بدهند، به جای اینکه خودشان کارهایش را انجام بدهند، می دادند آن خانم برایشان انجام می داد.

آنها هم وقتی نوبت پایان نامه ی یک دانشجو می رسید، مثل دوست من، به دانشجوی بینوا می گفتند که برای با کیفیت شدن کار، پروژه اش را بدهد آن خانم - با دوستش - انجام بدهند. طبیعتاً دانشجوی مورد نظر برای این کار به آن خانم پولی می داد که به نوعی دستمزدی بود که از آن استادان معلوم الحال نگرفته بود.

وقتی استاد داور حتی یک سوال نپرسید و گروه با استناد به این که همه ی ماها این خانم را می شناسیم، بدون حتی گوش دادن نصفه و نیمه به ارائه و حتی بدون رعایت ظاهر سازی، نمره ی 20 به او دادند، می شد این چیزها را تقویت شده دانست و با همه ی بدبختی آن را پذیرفت.

 

اما دوستم چند ابهام هم داشت:

- چطور پایان نامه ای که آن خانم پرسشنامه اش را این اندازه ضعیف ساخته و حتی از پرسشنامه ی اولیه ی خود دوستم  به مراتب ضعیف تر بوده را به پایان می رسانده؟

- اگر ، پرسشنامه این همه ایراد دارد که به قول استاد داور برخی از سوالاتش اصلا گزینه ها را نمی سنجد، چطور پایان نامه قبول شده و نمره ی 19 از کجا آمده؟

- رابطه ی کل کل دو استاد چه ربطی به دانشجو دارد و چرا باید همچین رفتارهایی در جلسه ی دفاع بروز پیدا کند؟

- چطور آن آقا با هر نوع داده ای روایی و پایایی برقرار می کند و خروجی قابل دفاع می گیرد؟

- چرا استادانی - ولو معدود- هستند که عضو هیات علمی هستند ولی پروژه های شان را یکی از دانشجویان که هنوز کارشناسی ارشد هم نگرفته انجام می دهد؟

- آیا کیفیت کار انجام شده برای آن استادان هم در همین سطح است که دوستم توضیح داد و آن وقت آنها با آن گرید می گرفته اند؟

ای وای! هنوز نگفته ام آن جملات بدهی اول نوشته را برای چه تکرار می کرد.

 

یک فاجعه ی دیگر:

دوستم از پایان نامه اش دو مقاله ی «علمی-پژوهشی» استخراج کرده و برای نشریات مرتبط فرستاده بود ولی هر کدام بعد از مدت زمانی طولانی مقاله را غیر قابل انتشار تشخیص داده و بر گردانده بودند.

دوست می گفت دلایلی که برای رد مقالاتش می آورده اند، بیشتر از جنس بهانه بوده و گویا چیزی بوده که به او نمی گفته اند.

حالا که یک چند سالی از آن تاریخ گذشته و تصمیم گرفته سر فرصت دوباره مقالاتش را ارسال کند تا شاید این مقاله ی کاربردی، کاربردهای دیگری هم برای دیگران پیدا کند،  متوجه نکته ای وحشتناک شده:

در مدلی که برای پایان نامه اش ساخته شده، رابطه ی متغیر مستقل و وابسته برعکس نشان داده شده و مثل اینکه بخواهی تاثیر متغیر وابسته را روی متغیر مستقل بسنجی.

ابهاماتش چندین برابر شده و برای همین است که مرتب به جای فحش و بد و بیراه به هر که لایق آن است، این جمله را با خودش تکرار می کند:

متغیر مستقل، متغیر تاثیرگذار است. متغیر وابسته، متغیر تاثیرپذیر.

 

  • علیرضا داداشی

علم و پژوهش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی