روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

۱۸ مطلب با موضوع «یادداشت های مدیریتی :: خاطرات سازمانی من» ثبت شده است

۰۲
دی

چند سال پیش همکاری داشتم که از شرایط کاری اش ناراضی بود.

 

وقتی بعد از مدتها تلاش و پیگیری، توانست رضایت مدیران را جلب کند و با انتقالش به بخش دیگری از سازمان موافقت شد، انتظار داشتیم آنچه را در اختیار دارد به دیگران منتقل کند تا  بعد از رفتنش کارهای آن واحد سازمان معطل نماند.

 

  • علیرضا داداشی
۱۶
آذر

در سازمانِ جدید تازه وارد حساب می شدم.

تهیه گزارش تحلیلی هفتگی از وضعیت حساب های سود و زیانی سازمان به من واگذار شده بود؛ گزارشی که پیش از من هفته های متمادی تهیه و ارائه شده بود.

 

  • علیرضا داداشی
۲۴
مهر

هم دانشکده ای بودیم در مقطع کارشناسی.

 

چهارتا دوست که همگی قبل از قبولی در دانشگاه دو به دو با هم دوست بودیم و تقریبا بچه محل و بعد قبولی در یک دانشکده زمینه ساز دوستی های بیشتر و طولانی تر بین مان شد و بعد هم که همگی در سازمانهایی مشغول به کار شده بودیم، این نزدیکی و ارتباط بیشتر شده بود. دو نفرمان حسابداری خوانده بودیم و دو نفر دیگر مدیریت.

 

  • علیرضا داداشی
۱۷
تیر

سنش بالاتر از بقیه آدمهای مجموعه بود؛ در شِرُف بازنشستگی.

  • علیرضا داداشی
۲۱
فروردين

تعداد کارکنان شرکت زیاد نبود.

ما چهار پنج نفر بودیم که روزها با مدیر عامل سوار اتومبیل شخصی اش می شدیم، می رفتیم  در خیابان ها و کوچه های اطراف شرکت در میدان آرژانتین بروشور پخش می کردیم تا مردم با شرکت آشنا شوند.

  • علیرضا داداشی
۱۹
دی

سالهای پایانی دهه ی هفتاد بود.

شرکت ما را یک شرکت بزرگتر خرید بود.

  • علیرضا داداشی
۱۳
دی

سلام.

 

حرف از عملی شدن یک ماموریت غیرممکن نیست؛ از هیچ نوعش.

 

  • علیرضا داداشی
۰۶
آذر

ایستگاه متروی دروازه دولت به ادعای برخی، شلوغ ترین و پر ترافیک ترین ایستگاه متروی تهران است.

 

من که باید صبح ها در این ایستگاه پیاده شوم، برای جلوگیری از مشکلات مربوط به این شلوغی، معمولا از همان اول ایستگاه که سوار می شوم، میله ی کنار در ورودی را می گیرم و همان جا می مانم که بتوانم راحت پیاده شوم.

 

  • علیرضا داداشی
۰۷
آبان

فکر می کردم هیچ وقت کارمند نشوم، آن هم کارمند بانک؛ ولی شدم.

چطوری اش بماند برای بعد؛ شاید در مطلب جداگانه.

 

  • علیرضا داداشی
۲۴
شهریور

در طی تمام دوران کاری ام، از همان کار دانشجویی در دفتر حسابرسی که «کمک حسابرس» بودم تا هر کار دیگری که بعدها ، در سال های بعد انجام داده ام، تا همین الان، تقریباً در هیچ مقطعی فقط به یک شغل بسنده نکرده ام.

  • علیرضا داداشی