روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

از مدیریت خواهم نوشت، از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدیریت منابع انسانی» ثبت شده است

۱۹
مهر

آقا، یک جا، در یک جلسه ای، در دفاع از پروژه ای خوب خودش را نشان داده است.

مدیر واحد «الف» که چشمانش برای دیدن کارمندان خودش ضعیف است، این ابراز وجود را دیده و این سوپرمن، در همان جلسه،  چشم و دل او را برده است.

 

مدیر واحد الف، یک روز، آقا را به عنوان معاون خودش آورده و در واحد «الف» مشغول کار کرده است.

  • علیرضا داداشی
۲۷
تیر

- ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥

«در بازار سیاهپوستانِ ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی است. سیاهان به دلیل اینکه به دیگر نمادهای اجتماعی مانند خانه ها و هتل های لوکس دسترسی ندارند، خریدن کادیلاک تنها راهی است که از آن طریق می توانند رفیع بودن جایگاه اجتماعی خودشان را به نمایش بگذارند.»

این جملات را «نیک دریستات» (Nick Dreystadt) گفته بود.

http://images.persianblog.ir/968389_tKRWJbZc.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

  • علیرضا داداشی
۲۶
تیر
 
- ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥
 
 

همکار جوان، امروز همان سوالی را پرسید که قدیمی ها تا چند سال قبل می پرسیدند.

جوابی که به او داد، کسی به قدیمی ها نمی داد.

جواب تا یکی دو دقیقه شوکه اش کرد. بعد، تا حدی قانع شد؛ البته تا حدی.

سوالش این بود:

- واقعا مدیر تازه الان دارد می رود جلسه؟

ساعت 7 شب می ره جلسه، کی بر میگرده؟ کی می رسه خونه؟ پس تکلیف خونه و زندگیش چی می شه؟

جواب این بود:

* شما دلت برای خودت بسوزه.

- یعنی چی؟

* یعنی این که این تویی که هر شب ممکنه دیر بری خونه و هر روز تعطیل ممکنه لازم بشه بیایی سر کار و آخرش هم احتمالا هیچی.

- ایشون چی؟

* ایشون حداقلش اینه که بعد یه سال اینجوری کار کردن، یه سفر خارجی می ره، یه خونه ی خوب و یه ماشین عالی و یه حقوق ماهی چند ده میلیون تومان می گیره ، می بره خونه در خدمت زن و بچه اش.

- یعنی این زندگی نکردن ها با یه حقوق فلان اندازه و ماشین و خونه ی خوب جبران می شه؟

* اگر هم جبران نشه، باز وضعش از تو بهتره که با همه ی این نرفتن ها و زندگی نکردن ها، همین جبران حداقلی رو هم نداری.

  • علیرضا داداشی
۲۵
تیر

 ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦

 
 

حکایت اول:

خیلی سال پیش از این در کتابی خوانده ام که وقتی سپاه ابرهه برای تخریب کعبه به شهر مکه وارد شدند، عبدالمطلب پدر بزرگ پیامبر(ص) کلید دار و بزرگ شهر مکه بود.

در مذاکراتی که بین عبدالمطلب و نماینده سپاه ابرهه صورت می گیرد، سپاه مهاجم از تصمیم خود بر نمی گردد و عزم تخریب کعبه می کند.

عبدالمطلب به اهالی شهر پیغام می دهد که شهر را ترک کنند و خودش به ساربانان پیغام می دهد که شترها را جمع کنید از شهر برویم.

کسی از او سوال می کند:«این چه تصمیمی است؟تو بزرگ و معتمد شهری. تو متولی کعبه هستی. به جای جلوگیری زا تخریب کعبه می خواهی شترهایت را برداری و بروی پس کعبه چه می شود؟»

عبدالمطلب چنین پاسخ می دهد: «من خداوند شترهایم هستم و مسئول مراقبت از آنها؛ کعبه هم خدایی دارد که بخواهد از آن محافظت خواهد کرد.»

 

حکایت دوم:

می گویند:

وقتی سلیمان نبی (ع)  با لشگریان از بیابانی می گذشته است. دسته  ی مورچگان در حال عبور از آن حوالی بوده اند. وقتی فرمانده مورچگان صدای نعل اسب های لشگر سلیمان نبی را می شنود به مورچگان دستور می دهد:«سریعاً از محل دور شوید. لشگر سلیمان در راه است ؛ مبادا شما را لگدمال کنند.»

باد صدای فرمانده مورچگان را به گوش سلیمان می رساند.

سلیمان فرمانده مورچگان را اظهار می کند و می پرسد:«این چه دستوری است که داده ای؟ گمان کرده ای من، سلیمان، پیامبر خدا، آن قدر بی توجهم که لشگر مورچگان را لگد مال کرده و به هلاکت برسانم؟»

فرمانده مورچگان در پاسخ می گوید:«می دانم که تو پیامبر خدایی و مراقب همه ی کائنات هستی؛ اما من فرمانده ی اینها هستم و مسئول نگهداری و مراقبت از جان شان. هر چقدر هم تو رعایت حال شان را بکنی، چیزی از مسئولیت من کم نمی شود. تو  آنچه بر عهده داری انجام بده و اجازه بده من هم آنچه بر عهده دارم به انجام برسانم.»

  • علیرضا داداشی