روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

خاطرات سازمانی من: جا خالی

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۶ ق.ظ

ایستگاه متروی دروازه دولت به ادعای برخی، شلوغ ترین و پر ترافیک ترین ایستگاه متروی تهران است.

 

من که باید صبح ها در این ایستگاه پیاده شوم، برای جلوگیری از مشکلات مربوط به این شلوغی، معمولا از همان اول ایستگاه که سوار می شوم، میله ی کنار در ورودی را می گیرم و همان جا می مانم که بتوانم راحت پیاده شوم.

 

صبحی تو مترو، تو خودم بودم و مشغول فکر و خیال درباره ی گفتگوی دیروزم با رییس که ناگهان در باز شد و مسافران ایستگاه دروازه شمیران به سمت داخل هجوم آوردند. طوری وارد شدند که تعداد زیادی از مسافران در شکم هم دیگر فرو رفتند و داد و فریادی بود که به آسمان رفت.

 

دو سه نوجوان به نحوی وارد می شدند که دیدم دارند مرا به زمین می اندازند.

به خودم آمدم. خودم را محکم کردم و سفت ایستادم . هم زمین نخوردم و هم سر جای خودم محکم شدم. یکی شان مجبور شد پیاده شود تا در بسته شود. اما اصلا برایم مهم نبود. من جایم را حفظ کرده بودم.

 

فلش بک:

 

روز قبل، رفته بودم اتاق رییس اداره تا بپرسم چرا مزایای مرا کمتر از بقیه واریز کرده و حتی کمتر از تازه واردهایی که سابقه ی کاری شان در اداره زیر یک سال است.

 

کلی گله گذاری و شکایت کردم.

 

خلاصه ی یک ساعت حرف رییس این بود که:

فضا الان رقابتی شده به شدت رقابتی. 

یعنی، این که تو سالها قبل کارهای مهم و حساسی را به دقیق ترین و با کیفیت ترین شکل ممکن انجام داده ای و جزء معدود کسانی بوده ای که از پس هر کاری بر می آمده ای و کذا و کذا، الان دیگه اهمیتی نداره.

 

یک عالم حرف دیگر هم زد که همه اش از آن حرف هایی بود که یک روز یک نفر به یک نفر دیگر گفته و او به یک نفر دیگر و آن قدر گفته اند و گفته اند که تبدیل به یک شایعه ی محکم شده.

وجه بد ماجرا را این دیدم که این تقویت باعث شده که خیلی ارزیابی ها درباره ی من و عملکردم تحت الشعاعش قرار بگیرد و حالا در وضعیتی قرار بگیرم که لازم باشد همه را تکذیب کنم.

 

چه کار دشوار و چه تلاش عبثی است تلاش برای اثبات این موضوع!

اینکه این ها که معیار تقسیم کار شما قرار گرفته اند از پایه اشتباهند و بعد کارهایی که بر اساس این معیارها محول کرده اید را هم با همین معیارهای نامناسب ارزیابی کرده اید و .... هر روز این دور باطل تکرار و این اشتباه تقویت شده است.

 

به جای تلاش برای اثبات این اشتباه، راه دیگری به نظرم رسید:

 

یک فرآیند چند مرحله ای طراحی کردم و قصد دارم با مراقبت کامل اجرایش کنم:

 

در مرحله ی اول، درخواست دادم که حالا که من دیگر از پس کارهای این واحد بر نمی آیم، مساعدت کنید با حفظ سمت، به واحد دیگری منتقل بشوم.

 

مرحله ی دوم، قصد دارم پیش از این که نظر قطعی ام را درباره ی این تصمیم  و تمایل نهایی ام برای رفتن از این واحد را اعلام کنم، یکی از پروژه های جاری و در دست اقدام را به دست بگیرم  و با همان کیفیت بالایی که ادعایش را دارم انجام دهم. 

 

در مرحله ی سوم، وقتی توانایی ام را نشان دادم، درخواست قطعی انتقال را بدهم.

 

 

به این شیوه، اگر با انتقالم موافقت شد که خودم را پیش از رفتن ثابت کرده ام، اگر هم موافقت نشد می توانم دوباره درخواست های دیروزم را پیگیر شوم و خوب این بار دیگر نمی توانند با توجیه ناتوانی من از برآورده ساختنش سر باز بزنند.

 

برگشت:

امروز صبحی که تو مترو داشتم با فشار چند مسافر نوجوان به باد فنا می رفتم، با همین دیدگاه سر جایم محکم ایستادم و خودم و موقعیتم را حفظ کردم.

 

این طرح را عملی خواهم کرد؛ مشروط به این که شما خوانندگان این مطلب، مرا لو ندهید.

نظرات  (۴)

  • بهرنگ بینش
  • سلام دکتر عزیز. در مورد عدم اطلاع رسانی، باید به اطلاعات برسونم که عدم افشای اطلاعات هزینه های خاص خودشو داره. در این مورد ، دو تا وام بانکی نیم میلیاردی ِ بدون ِ بازگشت، کفایت میکنه. شماره حساب رو ارسال کردم خدمتتان.منتظرم
    :P
    وقتی مدیری که مسئولیت میپذیره، خودش اون کار رو بلد نیست، مسلماً برای مدیریت، از شایعه ها استفاده میکنه. چون ارزیابی بلد نیست.
    پاسخ:
    دست شما درد نکنه بابت شماره حساب ها.
    سلام اقای داداشی
    من که مشتاقم ببینم نتیجه تصمیمتون توی شرکت چی میشه
    و فکر میکنم وقتی این کارو گیاده کنید درهرصورت شما برنده اید.
    ارزوی موفقیت میکنم براتون
    پاسخ:
    سلام.
    ممنونم از شما.
    پاسخ محبت شما را چند روز پیش داده ام ولی گویا در ارسال دچار مشکل شده است.
    ممنون می شوم باز هم نظرات تان را بدانم.
    زنده باشید.
  • محمد مقیسه
  • راستش کلی با مترو خاطره دارم و این شلوغیا رو تو ذهنم تصور کردم!
    بجای خنده دار میتونم بگم درددله طنزِ بی‌ریا.
    اگه فرصت کردید و نوشتید مشتاقانه خواهم خوند :)
    پاسخ:
    سلام.
    متوجه منظورتون شده بودم.
    خوبی طنز اینه که دردت رو می گی ولی خیلی خواننده و شنونده رو اذیت نمی کنی.
    قربان شما.
  • محمد مقیسه
  • چقدر این فضاسازی برام زنده و ملموس بود :)))
    کلی خندیدم.
    هربار که ستاره پنل بلاگ روشن میشه میگم ای کاش حرفای آقای داداشی ام باشه.
    پاسخ:
    سلام.
    جدا خیلی خنده دار بود؟!

    امروز هم اقدامات دیگری کرده ام که بعدا می نویسم.
    شاید کارهای امروزم خنده دارتر بود.  (:
    قربان شما.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی