روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

خاطرات سازمانی من: شهریار

چهارشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۴:۰۸ ب.ظ

تعداد کارکنان شرکت زیاد نبود.

ما چهار پنج نفر بودیم که روزها با مدیر عامل سوار اتومبیل شخصی اش می شدیم، می رفتیم  در خیابان ها و کوچه های اطراف شرکت در میدان آرژانتین بروشور پخش می کردیم تا مردم با شرکت آشنا شوند.

من، تنها لیسانسه ی جمع بودم که حسابداری هم خوانده بودم و بعدا که شرکت سامان گرفت، شدم مسئول حسابداری. (رییس چند دهه ای است که فحش حساب می شود.)

 

شهریار هم دیپلمه بود ولی خواسته بود که برایش حکم بزنند مسئول امور اداری و زده بودند؛ گرچه بیشتر کارهای دفتر را انجام می داد. (منشی مدیر عامل بود.)

 

مدتی بود که من و شهریار برای یک سری کارها در جلسات بیرون از شرکت حاضر می شدیم.

 

برایم جای تعجب بود که مدیرعامل چرا پیگیر خروجی جلسات نمی شود. چون پیگیر جلساتی که تنهایی هم شرکت می کردم نمی شد، تصورم این بود که بیشتر علاقمند است نتیجه جلسات را در کارهای ما ببیند و به جزئیات طرح شده کاری ندارد.

می توانست یک نوع شیوه ی مدیریت باشد.

 

اما یک نگرانی دیگر هم وجود داشت:

چرا با این که من به تنهایی بار تمام کارهای حسابداری شرکت را به دوش می کشیدم - آن هم در شرکتی که حالا دیگر بزرگ شده بود و کارکنان زیادتری داشت- مدیر عامل چندان که توقع داشتم به من توجه نمی کرد ولی شهریار که خیلی هم کار نداشت، این همه مورد توجه بود؟

 

مدتی بعد موضوع دستگیرم شد:

 

من و شهریار، با هم از جلسه ای برگشتیم. مدیر عامل مشغول ناهار بود و بعدش هم می خواست  نماز بخواند و ... به همین دلیل قرار گذاشتیم وقتی اجازه ی ورود داد، با هم به دفترش برویم.

 

هم این پیشنهاد را کاملا اتفاقی مطرح کردم، هم این که به طور کاملا اتفاقی وقتی داشتم در سالن شرکت قدم می زدم، متوجه شدم دارد به اتاق مدیرعامل می رود.

 

رفتم سراغش و پرسیدم که داری می ری داخل برای همین جلسه ی اخیرمون؟ (علت پرسیدن این سوال این بود که او به هر حال منشی هم بود و ممکن بود به هر دلیل دیگری هم به اتاق مدیرعامل برود.)

 

جوابش که با اکراه هم داد مثبت بود.

گفتم صبر کن من هم بیام.

 

با هم به اتاق رفتیم و وقتی نحوه ی ارائه ی توضیحات در خصوص مسائل جلسه را دیدم، نکات مهمی دستگیرم شد.

 

شهریار اینجوری توضیح می داد:

از اینجا با ماشین آقای فلانی (راننده شرکت) رفتیم.

ترافیک هم زیاد بود.

آقای فلانی هم که با او قرار داشتیم قبل از ما مهمان دیگری داشت، برای همین بیست دقیقه ای معطل شدیم تا ما را به اتاقش بپذیرد.

رفتیم تو.

چای و بیسکوئیت آوردند.

بعد درباره ی ... و ... توضیح دادم.

ایشان گوش کرد.

بعد فلان سوال را پرسید.

بهش جواب دادم که: ....

بعد پرسید: ...

من هم گفتم : ...

 

همین طور مو به مو، مثل یک فیلمنامه ی دکوپاژ شده، فریم به فریم توضیح می داد. انبوهی از مطالب غیر ضروری و به نظر من حوصله سر ببر را پشت سر هم ردیف می کرد. (به نظر من 70 درصد حرفهایش غیر ضروری بود) ولی همه را گفت و مدیر هم همه را با حوصله ی کامل گوش داد.

 

در انبوه حرفهایش هیچ اشاره ای به حضور من، اقدامات من، گفته های من، نقش من در جلسه و اقدامات خیلی مهم و اثرگذارم نکرد.

 

جلسه تمام شد.

دیدم خیلی اوضاع به زیان من است.

 

قبل از خروج از اتاق، به مدیرعامل گفتم  که من هم صحبتهایی دارم.

نشستم و مبسوط توضیح دادم تا دلم کمی خنک شد.

 

خلاصه که:

مدیرعامل همچنان اهمیتی به هیچکدام از صحبتهای رد و بدل شده بین من و خودش نداد.

پیگیر هیچ خروجی ای هم نشد.

 

ولی این موارد برایم عجیب بود:

 

- من وقتی برای ارائه ی گزارش می رفتم، در وهله ی اول، دقت می کردم مهمترین بخش گفته ها و اتفاقات را توضیح بدهم، آن هم به شکل گذرا، و همچنین سعی می کردم بیشتر تاکیدم روی نتایج و اقدامات بعدی و خروجی های جلسه باشد. ولی شهریار چه توضیحات جزء به جزء و مفصلی می داد!

 

- این هم برایم عجیب بود که مدیرعامل مواجهه ی خاص و عجیبی با موضوع جلسات داشت و نهایتا واکنش خاصی هم نشان نمی داد.

 

- پی بردن به این که حتما در پس همه ی جلسات قبلی هم شهریار بدون اطلاع من به اتاق مدیرعامل رفته و همه چیز را از زاویه ی اول شخص و با حذف من از داستان مطرح کرده هم کم عجیب نبود.

 

- آن موقع ها به موضوع دیگری هم فکر می کردم که این روزها دیگر فکرم را مشغول نمی کند:

چرا در سازمان نمی توان از آدمها انتظار رفاقت داشت؟

 

شهریار که همه جوره هوایش را داشتم و از آموزش تایپ و اکسل و بقیه ی مهارتهای کامپیوتری و اداری بگیر تا محاسبات حقوق و دستمزد و هر چه فکرش را بکنید برایش مایه می گذاشتم تا کارهایش روی زمین نماند، این اندازه راحت مرا حذف می کرد و به روی مبارکش هم نمی آورد.

 

من، این روزها، دیگر به چنین سوالی فکر نمی کنم. البته حدسم این است که احتمالا کسی در زیر این خاطره خواهد نوشت اگر فکر نمی کردی اینجا مطرحش نمی کردی.

 

ولی من جواب آن سوال را خیلی سال است پیداکرده ام و اگر اینجا این خاطره را نوشتم، گفتم شاید افراد دیگری از این تجربه ی من استفاده کنند.

نظرات  (۲)

جوابی که بهش رسیدید چی بود؟

من چیزی که بهش همیشه فکر میکنم اینه که وقتی آدمها کارهایی میکنند که در حق دیگری بد به حساب میاد ، آیا هیچ جایی تهِ تهِ دلشون حس میکنن کارشون بده یا اینکه کاملا به خودشون حق میدن؟
پاسخ:
سلام.
یک دلیل که من کشف کرده ام و تقریبا از دیگران هم در سازمانهای دیگه تاییدش رو دیده ام اینه که تو سازمانها «فضای رقابتی» به «فضای رفاقتی» غلبه داره.
بخواهیم یا نخواهیم، خوشمون بیاد یا نه، به هر حال محل کار جاییه که افراد بر اساس میزان موفقیت و برنده شدن در رقابت هاست که از مزایا منتفع می شند.
این مزایا می تونه پست بالاتر، امکانات رفاهی بیشتر، ارتقائات سریعتر و ... باشه.

البته که اگه سازمان سالم باشه، افراد به اندازه ی مشارکت شون در موفقیت تیم و بقیه افراد سازمان به این مزایا می رسند؛ ولی حالا ما کجا و سازمان سالم کجا؟

نتیجه این که در عین اینکه با دوستت نشستی داری می گی و شوخی می کنی و کار می کنی باید حواست باشه که اون یه رقیب جدی و سفت و سخته که اغلب انتخابش به جای تلاش برای رشد مهارتهاش، در واقع تلاش برای کله پا کردن توئه تا خودش بتونه در غیاب تو به اون چه می خواد برسه.

این فضای دوست نداشتنی، فضای غالب سازمانهای ما به خصوص سازمان های دولتی مونه.

این رو اضافه کنم که از نظر من سازمان دولتی، سازمانیه که مدیرانش تفکرات دولتی دارند و نوع مالکیت اصلا نقشی در دولتی بودن یا نبودن نداره.

موفق باشی.
ممنونم که برام نوشتی.
چه تجربه تلخی
به من حس نا امیدی از ادمها، فریب خوردگی، حق نشناسی، بی عدالتی و خشم میده این تجربه.
میدونید اقای داداشی من که دارم به این نتیجه میرسم ادمها دیگه دوست داشتنی نیستن، مگر تعداد خیلی خیلی خیلی اندک و انگشت شمارشون.
یه قانونی شبیه قانون حسابرسها داره موضوعیت پیدا میکنه و اون اینه که همه بدن مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
پاسخ:
ُسلام.
به نظر من هم دنیا داره به سمت هر روز بدتر شدن پیش میره ولی همین عزم من رو جزم تر می کنه برای اینکه تلاش کنم هر روز بهتر و بهتر بشم یا دست کم فاصله ام رو با بدی حفظ کنم.

مهمترین بخش این خاطره برای من، شناسایی دلیل این امر بود که چرا نمیشه تو سازمان از آدم ها انتظار رفاقت داشت. حتی ممکنه طرف قبلا رفیقت بوده، حالا که همکار شده ای دیگه افقت مثل قبل معنی نمی ده.
ممنونم که خوندی و نظرت رو هم نوشتی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی