روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

من رزومه ات هستم!

چهارشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۲۴ ب.ظ

یکی از موضوعات عجیب در سرزمین نازنین ما اینه که بعضی از  آدمها دوست دارند داشته های دیگران رو متعلق به خودشون بدونند.

مادرم  از قول این آدمها می گه: «مالِ خودم، مالِ خودم؛ مالِ مردم هم، مالِ خودم.»

 

داشتم همین جوری تو اینترنت مطالب مربوط به فروش و بازاریابی رو سرچ می کردم که رسیدم به یک عکس نوشته که جمله ای از من رو بدون ذکر منبع استفاده کرده بود.

کمی بعد دوباره تو لینکهای گوگل تیتر یکی از نوشته هام رو دیدم که اسم کس دیگری کنارش ذکر شده بود.

 

حساس شدم و مسیر رو دنبال کردم.

همون آدم قبلی بود.

 

بیشتر بررسیش کردم. دیدم بله ایشون در وبسایت تخصصی خودش که تو حوزه «بازاریابی و فروش» ایجاد کرده، مطالب و مقالات و عکس نوشته های مختلفی داره که تعدادیش هم متعلق به منه و احتمالا بقیه شون هم متعلق به چند نفر دیگه.

 

ولی زیر همه شون اسم خودش رو به عنوان نویسنده و اسم و آدرس سایتش رو به عنوان ماخذ درج کرده.

 

اولش کفری شدم - هنوز هم هستم - ولی بعد رفتم سراغ رزومه ای که از خودش تو وبسایتش گذاشته.

 

رزومه ضعیفی داره:

 

ضعف رزومه اش رو می شه از لیست انبوه دوره ها و کلاس هایی فهمید که اصرار داشته یکی یکی ذکرشون کنه.

بعضی از دوره ها تو موسسات معتبر و با  کیفیتی تشکیل شده بودند و بعضی هم نه.

 

یکی دیگه از نشونه های ضعف رزومه اش اینه که جلوی عنوان دوره های ذکر شده یه ستون دو بخشی ایجاد کرده با این عنوان:

آیا امکان ارائه مدرک وجود دارد؟ بله -- خیر ( و البته جلوی همه شون گزینه اول رو تیک زده.)

 

تو یکی از موسسات آموزش عالی در حال گذروندن دوره DBA هست و نوشته دارای 9 سال سابقه کار در بازاریابی و فروش ولی تو  لیست سوابق کاریش مسئول آموزش یکی دو تا موسسه  آموزشی رو ذکر کرده و چیزی از سوابق ادعایی نگذاشته.

 

پایینش هم تعدادی دوره رو اسم برده که توانایی ارائه و تدریس اونها رو داره.

 

یکی دو تا فکر متفاوت به سرم زد:

 

یکیش این بود که تو فضاهای مختلفی که دارم افشاگری کنم.

 

یکی دیگه اش این بود که تو اینستاگرام که اتفاقا فالوور من هم هست یکی دو تا از عکس نوشته هاش رو منتشر کنم و زیرش تشکر کنم که مطالب من رو به نام خودش انتشار می ده.

 

یکی دیگه اش این بود که  با شماره همراهی که از خودش گذاشته تماس بگیرم و بگم من بخشی از رزومه ات هستم، تماس گرفته ام حالت رو بپرسم.

 

بعد دلم براش سوخت.

 

یادم افتاد که من هم روزی که شروع کرده بودم به تدوین رزومه، خیلی چیزها رو توش می نوشتم که حالا حتی تو معرفی خودم ازشون اسم هم نمی برم.

حتی به بخش «درباره من» همین وبلاگ روزنوشته ها هم که مراجعه کنید می بینید که معرفی مختصری گذاشته ام.

 

البته دست کم یه تفاوت اساسی بین کار من و ایشون هست:

 

من هیچ چیزی که متعلق به دیگران باشه رو به نام خودم ثبت نکرده ام و ثبت نمی کنم.

 

حتی دوستان من می دونند که تو کامنتهای سایت متمم یا تو پست های وبلاگ روزنوشته های خودم اگه عکسی غیر عمومی و ثبت شده استفاده کنم، منبعش رو ذکر می کنم.

 

آخرالامر:

پست بعدی  رو خیلی زود و تو حوزه فروش خواهم گذاشت.

اصلا نمی دونم کلمه کلیدی و دسته بندی این پست رو چی انتخاب کنم!

 

 

  • علیرضا داداشی

حرفه ای گری

علم و پژوهش

نظرات  (۵)

  • امید چِرَوی
  • من نظرات رو خوندم و به نظرم به هرحال اینجا وبلاگ شخصی شماست و ممکنه توش دردودل هم کنید.
    کتاب ملت عشق رو تازه خوندم و خیلی دوستش دارم. 
    شمس یه جایی عصبانی میشه از افرادی که دائما دارن قضاوتش میکنند و پشت سرش غیبت میکنند ناراحت میشه.
    یه روز میره پیش یکی از علمای بزرگ قونیه و میگه اومدم یه گپی با فردی بزنم که بیش از همه در این شهر از من متنفره. خلاصه یه مقدار بحث میکنند در رابطه با اینکه اون عالم میگه ما عالم ها باید دیگران رو قضاوت کنیم و راهنماییشون کنیم و شمس میگه این کار تنها به عهده خداست و نه وظیفه ما. 
    در آخر هم اون عالم عصبانی میشه و میگه از مجلس درس من گمشو بیرون.
     شمس رو به شاگردای اون عالم میکنه و میگه اجازه بدید که داستانی براتون تعریف کنم. 

    بعد شروع به تعریف میکنه:
    روزی 4 بازرگان به مسجد میرن و مشغول نماز میشوند.

     بعد موذن وارد میشه و اولین بازرگان نماز خودش رو قطع میکنه و رو به موذن میکنه و میپرسه که آیا اذان گفتند یا نه؟

    در این هنگام بازرگان دوم هم نمازش رو قطع میکنه و رو به بازرگان اول میگه که تو با این کارت نمازت رو باطل کردی بهتر بود که اول نمازت رو کامل میخوندی و بعد سوال میپرسیدی.
    بعد بازرگان سوم هم طاقت نمیاره و نمازشو قطع میکنه و به بازرگان دوم میگه که احق جون با اینکارت نماز تو هم باطل شد چرا نمازت رو شکستی؟ نماز هم تو باطل شد.
    بازرگان چهارم با لبخندی روی لب از اینکه مثل اون سه نفر دیگه نمازش رو قطع نکرده حرفی نمیزنه و به نمازش ادامه میده و خدارو هم شکر میکنه که مثل اون سه نفر دیگه نمازش رو نیمه کاره رها نمیکنه.

    بعد شمس از شاگردان میپرسه که به نظر شما کدام یک از بازرگان ها نمازش درست و کدام ها باطل بود. 
    یکی میگه سه نفر اول نمازشون باطل شد و آخری که نمازش رو قطع نکرد درست بود.

    یک هم میگه نماز اولی درست بود و بقیشون نمازشون باطل شده.

    خلاصه هر کسی نظری میده. شمس رو به یکی از شاگردا میکنه و میگه هی پسر نظر تو چیه؟
    اون هم میگه:
    این بازرگان ها اگر تقصیری هم داشته باشند این نیست که نماز را نیمه کاره گذاشته اند و حرف زده اند. گناه اصلی این است به جای اینکه بر حقیقت نماز و دعایی که میخوانند متمرکز شوند حواسشان جای دیگریست و حواسشان به اتفاقات دور و برشان.
    اما اگر الان ما در مورد آنها قضاوت کنیم آنوقت ما هم همان خطا را مرتکب شده ایم.
    هر چهار بازرگان به دلایل مشابه خطاکارند، از طرف دیگر نمیگویم خطاکار، چون حکم کردن در باره آنها وظیفه من نیست. 

    (این هم لینک اون قسمت از کتابه صوتی هستش: https://ia802807.us.archive.org/30/items/MellateEshgh0205/MellateEshgh_05_06.ogg)
    پاسخ:
    سلام.
    این غر زدن صِرف هم نیست.
    راستش اعتراضیه نسبت به بروز چنین رویه ای که متناسفانه خیلی هم باب شده است.
    ممنون از شما.
  • هومن کلبادی
  • بزرگواری علیرضای عزیز. نظر لطف شماست دوست خوبم. من جسارت نکردم و نمیکنم و فقط نظر شخصی خودم رو گفتم خدمتت ولی با کلیات مطلبی که گفتید موافقم. سلامت و برقرار باشی دوست خوبم :)
    سلام  روزتون بخیر

    من فکر میکنم بهتره که به اون آدم تذکر داد (شاید برای بار اول آروم و بی سر و صدا و با مهر) . شاید حتی در لحظه اول روش تاثیری نگذاره اما مهم اینه که بفهمه که کار اشتباهش دیده شده و کسی که نوشته هاش رو دزدیده ناراضیه.

    اکثر آدمها وقتی یه کاری رو انجام میدن فکر میکنن کار درستیه، یا فکر میکنند کار غلطیه اما انجام دادنش توجیه های درستی داره. وقتی فکر و پردازش مغز ما اینقدر قدرت داره که راحت ما رو گول بزنه و قانعمون کنه که کار نادرست رو انجام بدیم، شاید بد نباشه یه نفر از بیرون بهمون تذکر بده. تو این شرایط اگر هنوز اول راه باشیم و زیاد به این کار نادرست عادت نکرده باشیم، شاید بهش فکر کنیم و راحت خودمون رو اصلاح کنیم.


    چقدر ظرفیتتون کمه دکتر که میاید سریع این اتفاق رو میگذارید توی وبلاگ
    این مطلب به چه درد مخاطب شما میخوره آخه
    این چیزهارو کاش توی خودتون حل کنید و سریع انعکاس ندید اینجا

    پاسخ:
    سلام.
    واقعا ظرفیتم کمه؟
    من که نه اسمی ازش بردم، نه اقدام مشابهی انجام دادم.
    اگه تو خودم هضم نکرده بودم حتما رفتار متفاوتی پیش می گرفتم ولی گذشت کردم برادر.

    این از این.

    برسیم به ربط موضوع به خواننده ها.
    من از اول قرار گذاشتم تو این وبلاگ  از مسائل مختلف روزمره هم مطلب بنویسم. این هم یکی از ابتلائات زندگی امروز ما در این گوشه جهانه.
    البته من گوشه های چندانی از جهان ندیده ام ولی درد ما هست بدون شک.
    خرابیها و فسادها و نابسامانی ها اگه گفته نشه، شناخته نمیشه.
    شناخته نشه نمیشه به درمونش پرداخت.

    اگه دوست داری نظر نهایی من رو بدون، بدون که به هر حال خوشحالم که نوشته هام در حدی هستند که دیگران حسرت می خورند کاش مال اونها بود.
    فقط برای این شخص ناراحتم. میدونی چرا؟
    چون از فردای روزی که من مطلب ننویسم و دیگران مطلب ننویسند، این دوست مدن تاریخ مصرفش تموم میشه.

    ممنونم که برام نوشتی.
  • هومن کلبادی
  • علیرضای عزیز
    مطلبی رو که بهش اشاره کردی، خیلی وقتا و خیلی جاها دیدم و میبینم. یادمه زمانی که نوی اینستا بودم، یه دوستی همچین کاری کرد و مطالب بقیه رو به هزاران فالوورش به نام خودش ارائه میکرد و اون موقع، من شاید بی تجربه تر و کم ظرفیت تر از امروز خودم بودم(امروز هم بی تجربه و کم ظرفیتم) و زیر یه پست اون دوست، نوشتم که "دوست عزیز این مطالب مربوط به فرد دیگه ای هست" و جالبه که همون موقع، من رو از لیست دوستاش ریموو کرد و بلاکم کرد :)
    این مدل رفتارها و ناهنجاری ها، ریشه در بی فرهنگی ما داره، نه در فرهنگ ما؛ و متاسفانه، نهادینه هم شده. رفع این موارد، نیاز به فرهنگ سازی بلندمدت و ریشه ای داره و هر کدوممون، باید از خودمون شروع کنیم.
    پاورقی: شما که کلی آدرس دادی از مشخصات و رزومۀ اون بنده خدا، یهو اسمشم می نوشتی رفیق :)
    پاسخ:
    سلام هومن جان.
    چقدر خوشحالم که اسمت رو می بینم و ازت چیزی می خونم.
    به نظرم طوری نوشته ام که شناسایی فرد مزبور راحت نخواهد بود. اینطور نیست؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی