روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

خاطرات سازمانی من: کار تیمی

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۴۱ ب.ظ

هم دانشکده ای بودیم در مقطع کارشناسی.

 

چهارتا دوست که همگی قبل از قبولی در دانشگاه دو به دو با هم دوست بودیم و تقریبا بچه محل و بعد قبولی در یک دانشکده زمینه ساز دوستی های بیشتر و طولانی تر بین مان شد و بعد هم که همگی در سازمانهایی مشغول به کار شده بودیم، این نزدیکی و ارتباط بیشتر شده بود. دو نفرمان حسابداری خوانده بودیم و دو نفر دیگر مدیریت.

 

از زمان ورود به دانشگاه و بعد از آن، اکثرا با هم بودیم.

بیشتر روزها از دانشکده  که آن سالها در خیابان توانیر - پله ی هشتم ولیعصر - بود، با هم به طرف منزل راه می افتادیم؛ وقتی دو نفر بودیم با موتور فرهاد، وقتی چهارنفر بودیم یا با ماشین رضا یا  با اتوبوس های تندروی خط تجریش - ولیعصر.

 

برادرِ امیر در دانشگاه شریف فوق لیسانس می خواند.

 

یک روز امیر همه مان را جمع کرد و گفت که دانشگاه شریف دارد دپارتمانهای آموزشی تاسیس می کند. یکی از برنامه ها، تاسیس دپارتمان حسابداری است که او از طریق برادرش پیشنهاد داده بود ما چهار نفر در راه اندازی آن مشارکت کنیم.

 

بین خودمان و بعد با بچه های شریف جلساتی گذاشتیم. برنامه ریزی هایی کردیم و کار کم کم جدی شد.

 

به سبب دوری فاصله ی محل کارمان که در نقاط مختلف شهر و همه دور از دانشگاه شریف بود، قرار شد جلسات بعدی را دو نفر دو نفر شرکت کنیم ولی قطعا هر چهار نفر در جریان تصمیمات همه ی جلسات باشیم.

 

چند جلسه ای را من و امیر شرکت کردیم.

رضا و فرهاد هم قرار بود جلسات بینابین را شرکت کنند.

 

بعد از مدتی متوجه شدیم انگار کارها درست پیش نمی رود.

از بچه های شریف که پرسیدیم، موضوع را تایید کردند.

 

موضوع از این قرار بود که رضا و فرهاد بدون اینکه به ما خبر بدهند، یا بخواهند ما به جای شان در جلسات شرکت کنیم، بدون هیچگونه هماهنگی ای، جلسات را شرکت نمی کردند.

 

تا قبل از پیگیری من و امیر، بچه های شریف فکر کرده بودند تصمیم تیم چهارنفره مان این است و داریم کم کم بی خیال راه اندازی دپارتمان حسابداری می شویم. در صورتی که ما با آنها در یکی از جلسات اولیه قرار گذاشته بودیم بعد از حسابداری، فکری هم برای راه اندازی دپارتمان مدیریت شریف بکنیم.

 

ولی رضا و فرهاد با ناهماهنگی ها و بی نظمی های شان باعث شدند کار تیم اول نیمه تعطیل و بعد به طور کل تعطیل بشود.

 

ابزارهای ارتباطی مثل امروز نبودند که سریع در جریان امور قرار بگیریم و اگر من و امیر شک نمی کردیم و پیگیر نمی شدیم چه بسا تا مدتها بعد، از  تصمیم آن دو با خبر هم نمی شدیم.

 

خلاصه، پروژه شل شد، شل شد، و ... نهایتاً تعطیل شد.

ما دپارتمان حسابداری را راه اندازی نکردیم.

 

اینکه آن دپارتمان حسابداری به کجا می رسید و  حالا وجود داشت یا نه و اینکه اگر وجود داشت امروز درباره اش چطور صحبت می شد را نمی دانم، چون تاسیسش نکردیم. ولی  می دانم که چندسال بعد، دانشگاه شریف مدرسه کسب و کار راه انداخت و چه قدر هم خوب دارد کار می کند.

 

به هر حال داغ آن پروژه ی خوب و تخصصی و آخر و عاقبت دار بر دل ما ماند.

 

این یکی از اولین و متاسفانه تلخ ترین تجربیات من از تشکیل  و حضور در یک کار تیمی بود.

 

تجربه ای که آخرین نمونه هم نبود.

 

سالها بعد، باز هم شاهد چنین عدم همکاری و عدم موفقیت هایی بوده ام که در پست های بعدی برای تان خواهم نوشت.

 

یکی از اساسی ترین نکات در تشکیل یک تیم، هماهنگی اعضاء است.

 

منظورم از هماهنگی، یکسان و یک گونه بودن مدل فکری و رفتاری اعضاء نیست؛ هماهنگی از نگاه سیستمی، یعنی حفظ ارتباط اعضاء و اجزاء تیم مبتنی بر رعایت جایگاه هر یک از اعضاء و با لحاظ منافع طرفین.

 

اینکه مراقب باشیم، هیچ حرکتی و هیچ تصمیم و هیچ رفتاری از سوی ما، منفعت هم تیمی مان را به خطر نیندازد.

 

رضا و فرهاد، به روی مبارکشان هم نیاوردند و تازه می گفتند ما نیامدیم، شما خودتان ادامه می دادید.

 

ولی نمی دیدند که شاکله ی کار از هم پاشیده بود و جمع شدنی نبود.

 

نظرات  (۲)

  • وبلاگ مومن در
  • سلام و وقت بخیر

    فکر میکنم هر کدوممون اگر کمی خاطراتمون رو بالا پایین کنیم از این خاطرات داریم

    از این دست ادمهایی اطرافمون بودن که با بی مبالاتی باعث عدم موفقیت چندین نفر دیگه شدن

    این تصمیم ها رو برای کارهای تیمی اینده سخت میکنه

    ادم ها رو به یه وسواس فکری مبتلا میکنه که همیشه نگرانند نکنه تجربه هایی که داشتند باز تکرار بشه

    بعد از اون چطور تونستید از تجربه های این چنین دوری کنید؟

    پاسخ:
    سلام.
    راستش اون قدر این خاطره تکرار شد که از یه جایی به بعد تصمیمم این شد که تا حد ممکن کارهام رو شخصی و انفرادی پیش ببرم.
    ولی چون به هر حال در مواردی نمیشه انفرادی کار کرد، قبل از شروع هر پروژه ی مشترکی تکلیفم رو تا جزئی ترین موارد شناخته شده معلوم می کنم و در طول مسیر پیشبرد کار هم فاصله با شرایط تعیین شده را می سنجم و در موارد لازم تصمیم مقتضی رو می گیرم. 

    این یعنی وقتی کار تیمی قبول می کنم که خودم لیدر ماجرا باشم.

    موفق باشید.

    1- چرا سریع دو نفر دیگر را جایگزین نکردید ؟

    2- شما کدوم دانشگاه بودید؟

    3- واقعا شما در سال دوم دانشگاه آماده تاسیس دپارتمان حسابداری برای دانشگاه شریف بودید؟

    4- زیر پوستی گفتید ما دپارتمان حسابداری را تاسیس نکردیم دیگران آمدند مدرسه کسب و کار زدند. اما این کجا و آن کجا. نگاهی به موسسان مدرسه کسب و کار بندازید حتما :)

    پاسخ:
    سلام رضا جان.

    ممنوم از کامنت مهم و مفیدت.

    اشتباهات متعددی داشتم که الان اصلاحشان کرده ام و از تو هم همانجا تشکر کردم بابت تاثیر مهمی که در ویرایش تنها پست ویرایش نشده ی من داشتی.
    خیلی مهم بود که این نکات در نظر گرفته شوند.

    فقط اینکه  ما دانشجوی دانشگاه علامه بودیم. دانشکده حسابداری و مدیریت علامه آن سالها، ابتدای خیابان نظامی گنجوی بود.
    از یک طرف از پله ی هشتم ولیعصر راه داشت و از طرف دیگر توانیر و نظامی گنجوی.

    ممنونم از تو.
    کاش فامیلت را می دانستم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی