روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

شاید وقتی دیگر

چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۲۳ ب.ظ

میز غذاخوری را گذاشته بودند گوشه ی سالن، صندلی های آن را هم در کنار مبل های تشریفاتی و مبل های راحتی، یکی یکی در کنار هم دیگر  دورتا دور سالن پذیرایی چیده بودند. درست شبیه اتاق انتظار درمانگاه ها یا سالن انتظار دفاتر کاریابی که افراد یا روی آنها مشغول فرم پر کردن هستند یا کلافه و عصبی فرمهای تکمیل شده شان را در دست گرفته اند تا صدایشان بزنند و وارد اتاق مصاحبه بشوند.

ترتیب خاصی در چینش صندلی ها وجود ندارد.

یک دو تا از عسلی های جلوی مبل هم  آن وسط ها قرار گرفته که با آمدن هر مهمان تازه ای، یکی از عسلی ها جلوی او قرار می گیرد.

 

آن بالا، روی میزغذاخوری قاب عکسی گذاشته اند و جلویش دو تا شمع مشکی استوانه ای روشن است.

صدای خفیف قرآن خواندنی سوزناک هم می آید.

 

لابلای آدمهای آشنا و غریبه ای که دورتا دور نشسته اند، هر کس مشغول کاری است:

یکی که تازه واردتر از بقیه است، زیر لب فاتحه می خواند. خرمای تعارفی را هم گذاشته کنار بشقاب زیر دستی و منتظر خنک شدن چای داخل فنجان است.

 

یکی - که گویا پسر آن مرحوم است - غمگین تر از بقیه ی حضار است. حتی در مقایسه با دختران و شاید حتی همسر مرحوم. کش جورابش را با دست گرفته و  متناوباً در جهت و خلاف جهت عقربه های ساعت می چرخاند؛ کلافه است.

 

و بقیه ....

وضعیت بقیه، خیلی با صحنه های مشابه در محیطهای متفاوتِ دیگر فرقی ندارد.

 

عده ی زیادی سر در گوشی همراه شان دارند.

تعدادی از گوشی به دست ها، مشغول کنترل شماره های موجودشان از همدیگر هستند با شماره ای که طرف مقابل انتظار دارد از او داشته باشند.

بعضی دیگر، شماره های فلان فامیل و همسایه ی سالهای دور را که اتفاقی در بازار و خیابان دیده اند و از دیدن هم خوشحال شده اند را با هم رد و بدل می کنند.

 

از گروه های تلگرامی شان می گویند و از اینکه چرا همه شان عضو همه ی این گروه ها نیستند به شدت ابراز تعجب و تاسف می کنند(!)

 

در گوشه ای دیگر، چند نفر دارند تعریف می کنند که به طور همزمان در همان شب اول فوت مرحوم خوابش را دیده اند؛ در جایی که دقیقا معلوم نبوده کجاست ولی جای خوبی بوده. آنقدر خوب که مطمئن شده اند جای مرحوم در آن دنیا بهتر از این دنیا است و برای همین با لحنی رضایت بخش(!) اظهار خوشحالی می کنند که بنده ی خدا فوت کرد و راحت شد.

«خوش به حالش» قافیه تکراری جمع در انتهای هر بار تعریف خواب توسط یکی از آنها است.

 

بعضی دیگر  مشغله ذهنی شان چیزهای دیگری است:

مشکی به من میاد یا نه؟

پیراهن مشکی به این قشنگی را از کجا خریده ای؟

شام  هم می دهند؟

 

یا حتی :

نسبت شما با مرحوم چیه؟

بیمار بوده؟

چندتا بچه داشته؟

....؟

 

اینها نسبتاً غریبه تر از بقیه هستند و احتمالا دانستن پاسخ این سوال ها در نوع نگاه شان به شخصیت و روش و منش زندگی مرحوم تاثیر گذار است.

 

عده ای هم تلاش دارند نشان بدهند - شاید حتی به غریبه تر ها - که از اول مراسم تا حالا خیلی زحمت برای خانواده ی مرحوم کشیده اند و به جد اصرار دارند یادآوری کنند که منتی نیست خدای ناخواسته.  همه را برای دلشان انجام داده اند. برای علاقه ای که همیشه به خدابیامرز داشته اند.

 

هر از گاهی یکی از بستگان با دعوت حضار به قرائت فاتحه، به جمع یادآوری می کند که اینجا مراسم سوگواری برقرار است و بهتر است کمی هم به جای بحث های سیاسی و اقتصادی صدتا یه غاز، کمی به یاد این موضوع باشند که صاحبان این خانه سوگوار هستند. و البته خود او اولین کسی است که بعد از قرائت فاتحه به ادامه ی همان بحث های صدتا یه غاز مشغول می شود.

 

در این میان، من، به نکات دیگری فکر می کنم:

 

الان وضعیت خود مرحوم چگونه است؟

 

 از این حرفها و کارها و رفتار و گفتار و تیپ زدن و ست کردن ها، از تیغ زدن و نزدن صورت، از غمگین بودن و غمگین به نظر آمدن، از غمگین نبودن و غمگین به نظر آمدن، از بیجا خندیدن در محفل سوگواری یا رعایت کردن شأن جلسه، از سرهای در گوشی همراه و رد و بدل شماره های تماس، از آمدن ها و رفتن ها و خواب دیدن و ندیدن های صوری و واقعی، از نقل خاطرات مشترک واقعی  یا ساختگی، از این همه و همه ی آن چیزهای دیگر ،کدامش به درد مرحوم از دنیا رفته می خورد؟

 

هیچ کدام، فقط اعمال خودش.

 

و نگران می شوم؛ نگران اعمالم؛ نگران نامه ی اعمالم.

 

عمیقا به فکر فرو می روم و در جا تصمیم می گیرم به محض خروج از مراسم به محاسبه ی اعمالم بپردازم و بعد فهرستی از حلالیت  طلبیدن های ضروری تهیه کنم. فهرستی هم از اعمال خوبی که سالها  - دقیقاً از زمان کودکی - برای انجام شان برنامه و زمان داشته ام ولی هر بار به دلیلی از انجام شان باز مانده ام.

 

 فهرست را تهیه می کنم. فهرستی خلاصه که یک ساعت بعد نمی دانم آن را کجا گذاشته ام.

هیچکدام شان را هم پیگیری و عملیاتی نمی کنم.

نه حلالیت می طلبم، نه کارهای خیر ِ عقب مانده را شروع می کنم.

 

فعلاً بماند برای شاید وقتی دیگر.

 


 

  • علیرضا داداشی

دلنوشته

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی