روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی دارم در گرایش بازاریابی.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

ساعت من همیشه ی خدا دقیق است.

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ق.ظ
 
- ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥
 
 

از صبح دیروز در فکر بودم که داستانی را بنویسم. داستانی واقعی که باید آن را این گونه می نوشتم:

صبح شنبه ای، من که تا دست بجنبانم برای خارج شدن از خانه، کلی طول کشیده بود. مردم هم که انگار همه شان هفته ی گذشته را که یک روز در میان تعطیل بوده به خواب زمستانی رفته بوده اند و حالا شنبه، اول هفته ای، همه همزمان با هم و همان زمانی که من از خانه خارج شدم، تصمیم گرفته بودند به خیابان بیایند.

 

داخل واگن مترو، در حال کلنجار با خودم  بودم: شورش را در آورده ای. این چه وضع سر کار رفتنه؟ فقط یه کم زودتر از خونه بیرون بیایی، هم به موقع می رسی و هم لای فشار جمعیت له نمیشی. بیدار هم هستی ولی تنبلی می کنی.

در همین زمان مردی که دقیقا نمی شود گفت پشت سر من بود یا کنار دستم یا جلوتر از من، فقط می دانم نزدیک من بود، از بغل دستی ام پرسید ساعت چنده؟

منتظر بودم که از روی صفحه ی موبایلش که دستش بود و مشغول کار با آن بود جواب مرد اول را بدهد، ولی ساعت مچی اش را نگاه  کرد:7 و 40 دقیقه. خیلی هم محکم گفت.

 

لجم گرفت.

نه به خاطر اینکه چرا مرد اول موبایل خودش را نگاه نمی کند. نه به خاطر این که چرا مرد دوم از موبایلش که دستش بود و داشت با آن کار می کرد، جواب اولی را نداد. از این لجم گرفته بود که چرا وقتی ساعتش میزان نیست، این قدر محکم جواب مردم را می دهد؟

ساعت من همیشه ی خدا دقیق است.

وقتی سوار قطار شدم، 7 و 31 دقیقه بود. حالا هم که یک ایستگاه جلو رفته ایم و 3 دقیقه گذشته است. پس نگاه کردن هم نمی خواهد. ساعت حول و حوش 7 و 34 دقیقه است.

من که به هر حال دیرم شده بود، ولی شاید برای آن مرد اولی 6 دقیقه زمان زیادی باشد. چرا مردم این جوری اند؟ چرا به خودشان اجازه می دهند بدون اطلاع از وقت دقیق، دیگران را به اشتباه بیندازند؟

اما از دیشب متوجه شدم که باید ادامه ی داستان را هم بنویسم. ادامه ای واقعی که باید  آن را این گونه بنویسم:

از اداره یک سر رفتم میدان انقلاب برای خریدن کتاب. ساعتی که قصد برگشت به خانه با مترو را داشتم، ساعت حدود 8 و 30 دقیقه بود.

وارد ایستگاه مترو شدم. شکر خدا خلوت بود. هم ایستگاه، هم سکوی انتظار قطار، هم داخل مترو.

داشتم به سمت نقطه ای می رفتم که می دانستم یکی از درهای واگن آنجا باز می شود.

اگر آن جا می ایستادم، موقع خروج از قطار در خروجی دقیقا رو به روی پله برقی بود و  بدون اینکه بخواهم مسافتی را طی کنم سوار بر پله برقی از ایستگاه خارج می شدم.

در حال رفتن به سمت نقطه ی مورد نظر، چشمم به ساعت دیجیتال آویزان از سقف ایستگاه افتاد.

زمان خروجم از کتاب فروشی را با فاصله ای که تقریبا گذشته بود ذهنی جمع زدم و احساس کردم خیلی در راه بوده ام تا از خیابان 12 فروردین به ایستگاه انقلاب برسم.

برای اینکه ببینم ساعت ایستگاه چقدر جلوتر از ساعت رسمی است، به ساعت خودم نگاه کردم. 6 دقیقه از ساعت من جلوتر بود.

در دلم به مسخره بودن زمان می خندیدم که نگاهم به ساعت مچی یکی دو نفر از مسافران که روی صندلی ها نشسته بودند افتاد.

انگار ساعت آنها هم همان زمان ساعت ایستگاه را نشان می داد.

ساعت من عقب بود. 6 دقیقه عقب تر از ساعت رسمی کشور.

 

لجم گرفت.

نه از مرد اولی که صبح به ساعت موبایل خودش نگاه نکرده بود. نه از اینکه چرا مرد دوم از موبایلش که دستش بود و داشت با آن کار می کرد، جواب اولی را نداد. نه از این که چرا این قدر محکم جواب مرد را داده بود.

از این لجم گرفته بود که چرا فکر می کنم ساعت من همیشه ی خدا دقیق است؟

 

پی نوشت: عکس از خبرگزاری فارس است.

  • علیرضا داداشی

سبک زندگی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی