روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازاریابی دارم.
در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

اندر حکایت فارغ التدریسی من

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۶ ب.ظ

- ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥

بعد از اتمام دوره ی کارشناسی ارشد، به طور جدی به دنبال فراهم ساختن شرایط تدریس بودم که دوستی مرا به یکی از دوستان دیگرش برای تدریس در دانشگاه معرفی کرد.

ترم تابستان را به جای همان آقایی که رییس مرکز علمی کاربردی مورد نظر بود، «مبانی سازمان و مدیریت» تدریس کردم.

چند وقت بعد، یکی از دوستان مقطع ارشد مرا به همسر همکارش معرفی کرد که مرکز دیگری را در اختیار داشت و دنبال انتخاب استادی بود برای اینکه کد مدرسی بگیرد و همکاری جدی و بلند مدت و حساب شده با هم داشته باشند.

از ترم زمستان سال 91 مشغول به تدریس در آن مرکز شدم.

روی همان یک مرکز تمرکز کردم.

مدرس کارآفرینی بودم ولی درس های زیادی را تدریس کردم:

اصول مدیریت، مبانی سازمان و مدیریت، مدیریت منابع انسانی، اصول سرپرستی، مدیریت کارآفرینی، کسب و کار و بهره وری، مدیریت تبلیغات فرهنگی، فناوری های نوین ارتباطی، فناوری و فرهنگ، اصول و فنون مذاکره، اصول و فنون سخنوری و فن بیان و ...

تقریبا همزمان با آن، در اداره هم چند دوره «اصول مذاکره» و «فنون ارائه ی مطلب» تدریس کردم.

اما ار یک زمانی به بعد تصمیم گرفتم که تدریس در دانشگاه را رها کنم.

همه ی آن علاقه، تغییر ماهیت پیدا کرد.

تصمیم جدی گرفتم که تدریس دانشگاهی را به سمت تدریس سازمانی و آموزشگاهی ترک کنم.

اصرارهای مداوم معاون آموزشی مهربان دانشگاهی که درس می  دادم بیش از دو ترم نتوانست مرا نگه دارد.

تدریس دانشگاهی را بعد از اتمام ترم تابستانی سال 95 رها کردم.

چرا؟ در ادامه عرض خواهم کرد.

از همان ابتدای شروع به تدریس تصمیماتی خاص خودم گرفتم.

مثلا: روش حضور و غیاب و تعیین منابع و طول ساعت کلاس و ...

منابع درسی:

در لیست منابع تعیین شده توسط دانشگاه، کتاب هایی بودند که اگر بیش از 7 - 8 سال از تولید و انتشارشان گذشته بود، مورد تایید من نبودند.

می گشتم در میان منابع ِ مناسب ِ موجود در بازار و گاه فضاهای وب، بر اساس انطباق تا حد ممکن با سرفصل های تعیین شده ی دانشگاه، مطلب پیدا می کردم و چون به این شیوه ممکن بود دانشجویان مجبور به تهیه  5 - 6 جلد کتاب برای هر درس بشوند، علی رغم نگاهی که نسبت به جزوه وجود دارد، جزوه تدوین می کردم.

البته جزوه های من از نوع این که مثل مدرسه ی موشها بخوانم و بچه موش های عزیز یادداشت کنند و تمام وقت کلاس به نوشتن املاء از این دست بگذرد نبود.

جزوه ها را قبل یا کمی بعد از شروع ترم آماده می کردم و در اختیار واحد انتشارات می گذاشتم تا دانشجویان برای تهیه ی آن اقدام کنند.

ضمن اینکه در اصل آن جزوه ها فقط نشان دهنده ی مبنای سرفصلی کلاس ها بودند و محتوای ارائه شده در هر کلاس، بدون استثناء بسیار بیشتر از مطالب داخل جزوه بود، گرچه دانشجویان فقط طبق همان منبع ِ در اختیار شان امتحان می دادند.

منابع اضافی:

تقریبا هیچ کلاسی از معرفی کتاب و مقاله و نشریه و سایت مربوط - و گاه کم مربوط - به موضوع کلاس محروم نمی شد.

حتی برای برخی کلاس ها مجموعه ای از کتابها و مقالات pdf  و فایل های صوتی و تصویری متعدد را در قالب لوح فشرده در اختیار بچه ها می گذاشتم.

ساعت ورود و خروج:

در همان ساعت اولیه ی آشنایی، دانشجویان با خبر می شدند که محدودیتی در ورود و خروج ندارند.

آنها مجاز بودند که هر وقت رسیدند و توانستند، خودشان را به کلاس برسانند و هر مقداری که وقت داشتند در کلاس حاضر باشند. در مورد خروج از کلاس هم چه موقتی بود و چه تا آخر کلاس، نیازی به کسب اجازه از مقام شامخ من نداشتند.

فقط قرار بود سوء استفاده نکنند.

هم دانشجویان و هم دانشگاه، این را هم می دانستند که هر وقت مطالب مناسب آن روز تمام شود، کلاس تمام است.

از ناحیه ی من، اغلب کلاس ها تا آخر ساعت طول می کشیدند و خیلی کم پیش می آمد که بخواهند بیش از زمان تعیین شده در کلاس بمانند.

اما از ناحیه ی بچه ها، مشکل این بود که خیلی وقت ها  تا دقایقی پس از اتمام زمان کلاس  و در کوچه و خیابان و گاهی تا داخل واگن مترو رهایم نمی کردند.

به شکلی که یک بار در مراسم پایان دوره ی یک گروه از بچه ها، در حضور مدیر مجموعه  به شوخی از معاون آموزشی خواستم که در تخصیص کلاسها مراقب باشد به شیوه ای برنامه ها را بچیند که دانشجویان و اساتید هم محله ای و هم  مسیر نباشند.

تنها یک محدودیت:

دانشجویان من مجاز بودند که حتی اگر مایل باشند، پای بدون جوراب شان را هم روی لبه ی میزشان قرار بدهند، چیپس و اسنک بخورند، چای شان را به کلاس بیاورند.

حتی خودم گاهی در حین قدم زدن در کلاس، از خوراکی هایشان می خوردم.

به حدی رسیده بود که مجاز نبودم حتی به یکی از پیشنهادها پاسخ منفی بدهم.

فقط یک محدودیت در لوازم آسایش آنها وجود داشت که خیلی جدی با آن محالف بودم: استفاده از گوشی همراه و تبلت و اینها در سر کلاس، برای کاری غیر از کار کلاس.

عملی یا تئوری:

راستش این که هنوز هم نمی دانم کدام کلاس ها واحد عملی داشتند و کدام ها نداشتند.

من برای همه ی کلاس ها کار عملی تعریف می کردم.

به سه دلیل: اول این که، دانشجویان  وادار به فعالیت ( و البته علاقه  مندها، خوشحال) می  شدند و دوم، بخشی از نمره شان از حفظیات مرسوم ِ حتی حداقلی کلاس ها آزاد می شد. سوم هم اینکه موضوعات جدیدی داشتیم که درباره اش با هم صحبت کنیم.

چیز دیگری که نمی دانستم این بود که کدام کلاس «کاردانی» است و کدام کلاس «کارشناسی». من، برای همه شان سطحی بالاتر از آنچه دانشگاه تعیین کرده بود در نظر می گرفتم.

نه اینکه ندانم، ولی منظورم این است که از کلاس های کاردانی چیزی کم نمی گذاشتم که بگویم فلان موضوع و بهمان مطلب، متعلق به کارشناسی ها بوده و اینجا مطرح نکنم.

فعالیت های فوق برنامه:

کافی بود این امکان وجود داشته باشد که کاری فراتر از حضور در کلاس بشود طراحی کرد. حتما این کار انجام می شد.

مثلا یک ترم بچه های سه تا از کلاس های «فرهنگ» را با هماهنگی یکی از خودشان به موزه ی فرش فرستادم. ( 110 نفر)

برای کلاس «کارآفرینی»، با هماهنگی یکی از موسسات آموزشی شهر، یک بار یک کارآفرین اینترنتی را دعوت کردیم تا به کلاس بیاید و تجربیاتش را در اختیار دانشجویان بگذارد.

ترمی دیگر، با هماهنگی همان موسسه، به جای حضور در کلاس، دانشجویان را به سمیناری یک روزه و رایگان در مورد کارآفرینی فرستادم.

جلسه ی بعد، بچه ها با هیجان از تجربیات کسب کرده و ارتباطات برقرار شده با کارآفرین های سمینار صحبت می کردند. یکی دو نفر که می گفتند در این سمینار گمشده شان را پیدا کرده اند و مسیر تازه ای برای پیگیری علائق شان یافته اند.

تازه بابت حضور در این سمینارها و موزه ها، بخشی از نمره ی کار عملی شان را هم دریافت می کردند.

زمان بندی کلاس:

زمان بندی تقریبی کلاس های من این شکلی بود:

چند دقیقه ی اول را با طرح موضوعی مربوط به یک سرفصل شروع می کردم. از یک جایی، بچه ها وارد بحث می شدند و نظرشان را می گفتند و کم کم بقیه ی کلاس به بحث های بین دانشجویان با هم یا دانشجویان با من سپری می  شد و دوباره در انتهای وقت کلاس، زمانی را برای جمع بندی مباحث و نتیجه گیری از بحث های انجام شده در اختیار من می گذاشتند.

این را هم می دانستند که بحث ها در کلاس من خط قرمز ندارند. چه مربوط چه نامربوط مجاز بودند با ضمانت من - که چندبار امتحانش کرده بودند - درباره ی هر چیزی جز مسائل منافی عفت عمومی صحبت کنند.

راستش الان یادم آمد یک بار که یکی از بچه ها می خواست از سوء استفاده سیاستمداران غربی از انیمیشن های تولیدی برای کودکان صحبت کند، چند تصویر منافی عفت هم در فیلم انتخابیش داشت که با حرکت سر اجازه پخش آن  را به او دادم.

ضمناً، می دانستند که هر کس بیشتر بحث کند و به خصوص هر کس بیشتر بر خلاف نظر من صحبت کند، شانس دریافت نمره ی بالاتری را خواهد داشت.

دلچسب ترین کلاسی که داشتم و بحث های مفصل و خوبی می کردیم، کلاس «مدیریت منابع انسانی» بود.

تحریم نشستن:

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که مجموعا چند دقیقه در طول این سال ها روی صندلی نشسته ام.

آن قدر راه می رفتم که بعضی وقت ها دانشجویان از من خواهش می کردند که کمی هم استراحت کنم یا دست کم برای چند دقیقه روی صندلی بنشینم.

من هم برای اجابت گاه گاه ِ این خواسته شان، بعضی وقت ها روی سکوی فاصل بین کلاس و محل ایستادن استاد یا گاهی روی لبه ی پنجره ی کلاس، برای چند دقیقه می نشستم.

بعد از تمام شدن کلاس های  هر روز، از شدت خستگی، در مترو - گاه نشسته و گاه ایستاده - به خواب می رفتم. به مرور ساعت بیولوژیک بدنم تنظیم شده بود به نحوی که فارغ از اینکه کدام ایستگاه خوابم برده، در ایستگاه مورد نظر برای رفتن به خانه، خودبخود بیدار می شدم.

بیشتر زمان بین کلاس ها را داخل حیاط و روی صندلی ها بین دانشجویان می گذراندم و دفعات محدودی بود که به اتاق اساتید می رفتم. به نحوی که با وجود گذشت چندین ترم از تدریس، حتی نام استادان دیگر را نمی دانستم و آنها را نمی شناختم.

یک بار هم که خواستم کلاس را در حیاط برگزار کنم،به دلایلی نشد.

منابع درسی:

علی رغم اینکه دانشگاه تاکید داشت که جزوه ارائه نشود، و در لیست های حضور و غیاب هم به استادان در قالب نامه ای بر این موضوع تاکید می شد، بارها هنگام عبور از کنار کلاس های برخی همکاران دیگرم شاهد بودم و با گوش خودم می شنیدم که در حال خواندن متن جزوه برای آنها هستند و دقیقا مانند کلاس دوم و سوم ابتدایی، معلم می خواند و همه با هم می نوشتند و شرم آور اینکه مثل مدرسه، بچه ها عقب می افتادند و باز معلم به چند کلمه قبل بر می گشت و از اول می خواند تا کسانی که عقب افتاده اند خودشان را برسانند.

چند بار که بعد از دیدن این تصاویر از دانشجویان همان استاد درباره وضعیت کلاس شان پرسیدم، گفتند که بله تمام طول ساعت کلاس به جزوه گفتن و جزوه نوشتن می گذرد و خیلی کم پیش می آید که فرصتی برای گفتگو و بحث باقی بماند.

بعضی دیگر هم کتابی از بین کتاب های معرفی شده ی دانشگاه را معرفی می کردند و بچه ها باید خودشان می رفتند می خواندند و برای امتحان آماده می شدند. زحمت استاد هم این بود که برای هر کتاب چند سوال از انتهای فصل ها انتخاب کند و بگوید اینها را بخوانید. همین.

کار عملی:

دانشجویان برخی رشته ها به عنوان پروژه ی پایان دوره، کار عملی داشتند. این طور انجام می شد که  استاد ِ درس ِ مربوطه با همکاری خود دانشجویان همه ی صفر تا صد مراسم را از آماده کردن تجهیزات و پیدا کردن مجری و لوح و گل و هر چیز دیگر انجام می دادند، رییس محترم دانشگاه هم با معاونانش در مراسم حاضر می شدند تا از آنها تقدیر شود و تملق بشنوند و لوح یادبود بگیرند و بروند.

ریاست محترم تمام زحمتی که می کشید این بود که بعضی وقت ها فضایی در اختیار دانشجویان می گذاشت. این فضا هم گاهی داخل یکی از کلاس ها بود. که اصلا جای مناسبی نبود.

ضمنا ریاست محترم این زحمت را هم می کشیدند که لوح هایی را که دانشجویان از جیب خود بی نوای شان تهیه کرده بودند، امضاء می کردند که انگار این دانشگاه و ریاست محترم بوده که زحمت لوح ها را کشیده است.

فعالیت های فوق برنامه :

نشد محض رضای خدا یک بار ریاست محترم دانشگاه به فعالیت های فوق برنامه ای که من انجام می دادم، واکنش نشان بدهد و اظهار نظری بکند.

خودتان را جای من بگذارید که با چه سختی و چه مشقتی 110 نفر را بفرستی بازدید موزه، یک کلاس را بفرستی سمینار، برای یک کلاس از یک موسسه سخنران بیاوری و کارهای دیگر شبیه این ولی حتی یک بار کسی که توقع می رود واکنش نشان دهد نیاید و نظری ندهد.

این جز اینکه نشان بدهد انجام دادن و ندادن این کار از نظر طرف فرقی ندارد، چه معنای دیگری می تواند داشته باشد؟

قدر نشناسی:

کوچکترین اهمیتی به آنچه با خون جگر انجام می شد نمی دادند.

همان کارآفرین اینترنتی که گفتم را یادتان هست.

با تمام وجود مایه گذاشت و گذاشتم که تجربیات گران قیمتش را به شکلی مناسب در اختیار دانشجویان بگذارد. وقتی جلسه پایان یافت، به جای رییس، معاون محترم آمدند برای تشکر از من و سخنرانی که هیچ چیز جز یک بطری آب معدنی در اختیارش نگذاشته بودند.

بسته هایی کادو شده دستشان بود که فکر کردم چه عجب لوحی تهیه شده و بابت این زحمت می خواهند از سخنران ِ رایگان ِ آن روز تشکر کنند.

وقتی جلسه تمام شد به قصد کنجکاوی کادو را باز کردم. یک جلد کتاب «بوستان سعدی» بود.

بوستان سعدی کتاب خیلی خوبی است؛ ولی فقط همین؟

تازه کتاب را هم فله ای خریده بودند (با پوزش از جناب شیخ اجل). قبلا تعداد زیادی از آنها را داخل یکی از اتاق های دانشگاه دیده بودم. به استادان از جمله خود من هم یکی دو ماه قبلش به مناسبت روز معلم از همان ها یک جلد داده بودند.

سخنران عزیز هیچ به روی من نیاورد ولی من الان دو جلد از همان کتاب را در کتابخانه ام دارم.(بجر بوستان و گلستان و غزلیات و کلیات سعدی که خودم در دوران نوجوانی از کتاب فروشی ها از محل پول توجیبی ام خریده ام.)

یک مورد دیگر اینکه در ازای زحمات اضافه ای که می کشیدم فقط می شنیدم که معاون آموزشی می گفت آقای دکتر (همان ریاست محترم) می گویند خیلی استاد داداشی را دوست دارم. راستی حالش چطور است؟

این در واقع همه ی تفاوتی بود که من نسبت به بقیه در نزد او داشتم. خوش به سعادت من واقعا!

 منبع درسی؟ کتاب خودم.

معاون پژوهشی دانشگاه، دکترای فلسفه ی غرب داشت. روزی در آغاز یکی از ترم ها به من زنگ زد و گفت می دانم که برای درس «فناوری و فرهنگ» کتاب خوب و جدیدی در بازار نیست. من کتابی دارم که مناسب این درس نوشته شده و به شما که استاد اول تدریس این درس هسیتد نسخه ای تقدیم می کنم، به دانشجویان هم همین را توصیه کنید. کتاب خوب و مناسبی است.

من بی نوای بی خبر از همه جا، فکر کردم چون وسواس های مرا می داند، موارد مد نظرم را تا حدی رعایت کرده.

در آغاز کلاس از بچه ها خواستم که آن کتاب را برای جلسه ی بعد تهیه کنند و از خیر جزوه ی خودم گذشتم.

کتاب معرفی شده، ترجمه ی مجموعه مقالات یک سمینار فلسفی در نمی دانم کجای دنیا بود که اشاراتی هم در آنها به تاریخ فناوری و برخی نگاه ها به فناوری شده بود. کتابی با متن فوق العاده سنگین فلسفی (آن هم ترجمه شده) و غیر کاربردی .

درد سر ندهم، مجبور شدم در اواسط ترم کتاب ها را از دور خارج کنم، به جای وقت و هزینه ای که بچه ها به خاطر من متقبل شده بودند، نفری چند نمره بهشان اضافه کردم و باز جزوه ی خودم را که نحوه ی تهیه اش را در بخش قبل نوشته ام به عنوان منبع درسی جدید معرفی کردم.

از ترم بعد، از معاون آموزشی خواستم این درس را به علت تکراری شدن و نبود منابع تازه به من ندهد، گفتم من حرف تازه ای در این درس ندارم و این یعنی دیگر به درد تدریس آن نمی خورم. از اینکه حرفم را گوش داده بود خوشحال شدم ولی بعد فهمیدم که همه ی گروه های درس مزبور  را همان جناب فیلسوف برداشته و به همه ی کلاسها هم کتاب خودش را معرفی کرده و از این ترم علاوه بر «فرهنگ اسلامی» و «تاریخ اسلام» ،«فناوری و فرهنگ» هم درس می دهد.

منابع اضافی:

دانشگاهی که با پول دانشجو اداره می شود و در یک ساختمان قدیمی چهل پنجاه ساله مستقر است و کلاس های کوچک کوچک دارد و خرج آن چنانی ندارد، آن قدر بودجه دارد که بتواند در تهیه ی لوازم کمک آموزشی کمکی بکند. نه اینکه کلا خودش تقبل کند، کمک کند.

یکی از خاطراتم  این است که برای درس «اصول سخنوری»  می خواستم  چندین جلد کتاب pdf ، فایل صوتی و تصویری و مقاله را در اختیار دانشجویان قرار بدهم. تعداد بچه ها 90 نفر بود ( سه کلاس) از معاون دانشگاه پرسیدم که آیا امکان تکثیر 90 سی دی به این منظور وجود دارد و نحوه ی عمل چگونه است ؟

ایشان پاسخ را به کسب تکلیف از ریاست محترم منوط کردند. جلسه ی بعد که پیگیر شدم گفتند آقای رییس فرموده نه خیر دانشگاه همچین کاری نمی کند، اگر علاقمند هستید، خودتان شخصا اقدام کنید.

یعنی واقعا تهیه 90 قطعه سی دی  چقدر هزینه می برد؟

قبل از اینکه من اقدامی کنم، یکی از دانشجویان تقبل کرد که محتواها را تکثیر کند تا به دست دوستانش برسد. 90 سی دی را روز امتحان پایان ترم، در حین آزمون دادن دانشجویان، روی میزهای شان گذاشتم تا ببرند و بعد از پایان ترم از آنها استفاده کنند.

شهریه ی دانشجو و حق الزحمه ی استاد:

یک بار جناب «داریوش فرهنگ»، کارگردان نام آشنای کشورمان میهمان یک برنامه ی تلویزیونی بود.

در بحث از دستمزد کارگردان و بازیگر ، گفت تهیه کنندگانی که با من کار کرده اند می دانند که من اگر قرار باشد کمتر از بازیگر فیلم خودم دستمزد بگیرم، اصلا کار نمی کنم.

واقعا حرف درستی است.

دستمزد درست و ترجیحا بالا، هم حق استادی است که زحمت می کشد و هم برایش کلاس می آورد.

دانشگاه از دانشجویان شهریه می گرفت و اگر فلان درصدش را اول ترم نمی دادند ، انتخاب واحدشان فعال نمی شد، اگر فلان بخش مشخص را نمی دادند، کارت آزمون نمی گرفتند  و ... آن وقت در پایان ترم موقع محاسبه ی دستمزد استاد که قراردادش در انتهای ترم و با برگه های آزمون پایان ترم به دست استاد می رسید، آخر خساست را به خرج می دادند.

رقم آن قدر شرم آور است که ترجیح می دهم اینجا ننویسم.

من که پول دغدغه اول و دومم نیست، پرداخت این رقم را توهین آمیز می دانستم و می دانم.

یکی دوبار فکر کردم اشتباه کرده اند، پیگیر شدم، دیدم نه خیر درست است. می فرمودند رقم مندرج در قرار داد که برای یک ساعت تدریس هم شرم آور بود، در واقع برای یک جلسه (دست کم دو ساعت) در نظر گرفته شده و مالیات هم از همان کم می شود. من می ماندم و یک تف بزرگ که کف دستم انداخته بودند.

نمره بدهید لطفا:

من شیوه ی نمره دادنم به گونه ای بود که بهانه های مختلفی پیدا می کردم که دانشجویان بتوانند اقدامی بکنند و نمره ی قبولی بگیرند. ولی باج نمی دادم.

مجموعا، طی این سالها 10 نفر هم از کلاس من نیفتادند.

یکی دو نفر با وجود اینکه رفتارشان توهین به من و دانشجویان ساعی و کلاً دانشگاه بود، تازه تمسخر و توهین استاد هم لقلقه ی دهانش بود، به خاطر عدم مشارکت کلاسی، عدم حضور موثر، عدم پاسخ دهی قابل قبول به سوالات و بی اهمیتی فراوان به هر چیز مهم دانشگاهی، با همه ی تلاش و ارفاق های من  زیر نمره ی قبولی گرفتند و واقعا قبول کردن شان ظلم به دیگرانی بود که اگر قرار بود نمره ی همه ی تلاش شان را بگیرند باید از 20 نمره اقلا 25 می گرفتند.

وقتی برگه های امتحان پایان ترم را بردم تا تحویل دانشگاه دهم، از من پرسیدند که :

- استاد دو نفر از درس شما افتاده اند. درسته؟

- بله.

- بی زحمت اگر امکان دارد، نمره ی قبولی بهشان بدهید. آقای دکتر (ریاست محترم) گفته اند سعی شود دانشجویان نیفتند.

راست می گفت.

حق داشت.

در این بحبوحه ی بی اهمیتی درس و دانشگاه که مدرک دانشگاهی برای حقوق بازنشستگی بالاتر یا مزایای بازخرید بیشتر و برای پز دادن جلوی فلانی و بهمانی کاربرد دارد.

در این دوره ای که قرار نیست کسی چیزی یاد بگیرد، فقط قرار است همه دانشگاه دیده شوند و مدرک گرفته، اگر دانشجویان یک مرکز بیفتند خوب نمی روند به دوستان و همکاران و فامیل شان بگویند فلانی بیا همین مرکز ما درس بخوان. راحت است.  استادهایش بخواهند هم نمی توانند کسی را بیندازند. ما صاحب اختیار همه چیز دانشگاه هستیم و استاد بی اعتبار ترین آدم مجموعه. بیا اینجا کویت است.

پس باید جوری می شد که بروند و اینها را بگویند تا همه بیایند آنجا و کیسه های پول به دست آقای دکتر برسد.

ادامه نمی دهم.

من، تدریس دانشگاهی را تا اطلاع ثانوی ترک کرده ام.

من، فارغ التدریس دانشگاهی شده ام.

در آموزشگاه ها و سازمان ها به کسانی که دغدغه ی آموختن دارند و سوالاتشان آنها را به کلاس کشانده درس خواهم داد.

دو تذکر خیلی خیلی مهم:

1- معاون آموزشی خانمی بسیار شریف و دقیق و همراه بود.

2- در این سال ها دانشجویان فوق العاده و خوب و زحمت کش و با کلاسی هم داشتم که  از آنها چیزهای بسیاری آموخته ام. با معیارهای یک دانشجو خیلی همخوانی داشته اند و هنوز هم با بعضی شان دوست هستم و  با هم ارتباط داریم.

  • علیرضا داداشی

علم و پژوهش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی