روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی

روزنوشته های علیرضا داداشی

از مدیریت خواهم نوشت، از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.
نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

در سوگ حرفه ای گری - 2

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ب.ظ

از پست قبلی تا این یکی، خیلی تاخیر افتاد. ببخشید فکرم جمع نمی شد.

توری ساز پست قبلی که دیگر نیامد و آن قدر بد رفتار کرد که به اتفاق همسر تصمیم گرفتیم بی خیالش شویم و به قول یکی از دوستان حواله اش دادیم به خدا. (این قدرها هم برای مان جدی نبود. دوستم خیلی جدی گرفته بود.)

چند سال برویم عقب تر....

 

خانه ی جدید، در اکثر مواقع پرده ی جدید می خواهد. این را آقایان هم درک می کنند گرچه خانه ی قدیمی هم -دست کم گاهی - پرده ی جدید می خواهد ولی آقایان درک نمی کنند.

 

برای سفارش پرده به منطقه ی شناخته شده ی تهران برای سفارش خرید و دوخت پرده رفتیم. یکی - دو فروشگاه را سر زدیم و در نهایت با یکی وارد گفتگوهای جدی تر شدیم.

تصور من این است که برای سفارش چیزی مثل پرده، باید اندازه ها را داشته باشی و طرح را انتخاب کنی و با مشورت فروشنده یا مسوول فروشگاه یا گاهی «این کاره» ای که خودشان به تو معرفی می کنند، بروی سراغ بقیه ی کارها.

ولی انگار تصور من اشتباه است.

هر چه در خصوص طول و عرض پنجره ها توضیح می دهی ، هر چه از میزان علاقه ات در خصوص میزان چین های پرده می گویی و هرچه بر اهمیت کیفیت از نظر خودت اشاره می کنی، فایده ای ندارد.

طرف، کار دوخت پرده را با توضیحاتی شبیه توضیحات همان توری ساز پست قبلی ( اگر نشد مال ِ خودم، رضایتت هدف من است و ...) به عهده گرفت و مبلغی پیش پرداخت کردیم و رفتیم.

 

وقتی تماس گرفتند، رفتیم برای تحویل پرده.

 

پرده را که آویزان کردیم، مثل این که لباس یک بچه ی لاغر و کوچک جثه را تن برادر بزرگتر  و تپل تر و درشت ترش کرده باشی، از همه طرف کوچک بود.

 

پرده را جمع کردیم و تماس گرفتم که چرا این طوری دوخته شده؟

یک عالمه توضیح دادم و شکایت کردم تا بالاخره  طرف با بی میلی تمام خواست که حضوری به همراه جناب پرده خدمتش برزسیم.

 

رفتیم.

هر چه به او توضیح می دادیم که آقا طبق این پیش فاکتوری که روز اول خودت نوشته ای و یک نسخه هم به ما داده ای ، این پرده باید بزرگتر از این می بود، انگار نه انگار. مرتب تکرار می کرد که این همان است که خودتان گفته بودید. ما هم همان را انجام داده ایم.

 

وقتی بحث طولانی تر شد، پرسید اصلاً چرا نگذاشته اید نصاب ما بیاید اندازه بگیرد که شما خراب کاری نکنید( طلبکار هم بود.) توضیح دادم که خودت گفتی نصاب برای اندازه گیری ندارید و فقط راهش این است که خودمان اندازه بزنیم.

زیر بار این حرف خودش هم نمی رفت.

 

درد سرتان ندهم، از ما اصرار و از او انکار و گاهی برعکس.

 

بالاخره یکی از صاحبان مغازه که نفهمیدم تا آن زمان کجا بود. برای ختم دادن غائله عنوان کرد که این خرابکاری کار فلان شاگرد است. بگذارید بیاید تا از او جواب بخواهم.

من هم به شیوه ای که این جور مواقع دارم، پرده را گذاشتم بماند و گفتم این به درد من نمی خورد. بگویید کی شاگردتان می آید تا بیایم و جوابش را بشنوم.

قرار شد خبر بدهند.

ندادند.

تماس گرفتیم.

هیچ توضیحی نمی دادند و باز همان توضیحات پوچ شان را پشت سر هم ردیف می کردند.

مدتها گذشت. شاید حدود یک ماه و نیم.

حدود یک ماه و نیم ، خانه ی جدید پرده نداشت.

 

آخر کار رفتیم پرده کوچک را برداشتیم آوردیم و باز به راهنمایی دوستی که بالادرباره اش نوشتم حواله اش دادیم به خدا و رفتیم از جای دیگر پرده ای مناسب خریدیم و نصب کردیم.

 

جداً، حالا خوب است خدا حواله ها را قبول می کند- ظاهراً که این طور است - وگرنه ما با این موجوداتِ بی مسئولیتِ غیر حرفه ایِ پول شناسِ پول پرستِ بی اخلاق ِ دروغگو چه می کردیم در این وانفسای انسانیت و حرفه ای گری.

نظرات  (۱)

جناب داداشی به نظرم اگر به خدای بزرگ حواله میکردید که ته ذهنتان نمی ماند که بیایید اینجا بنویسید. با آرامش فراموش میکردید.
به گمان بنده، شما عصبانی هستید و این را پشت کلماتی مانند حواله به خدا و حرفه ای و ... پنهان کرده اید برادر. مانند کسی که اشغال را زیر فرش قائم می کند. این فرش ممکن است ظاهرا تمیز به نظر برسد اما دیگر رنگ و رو نخواهد داشت.
کاش میرفتید با عصبانیت حقتان را میگرفتید و یک دعوای مشتی هم راه مینداختید که اینطوری خودتان را پنهان و شیک و مجلسی اذیت نکنید و آن طرف هم یاد شاید تلنگری بگیرد که حرفه ای تر عمل کند.
با نگرفتن حق، جایی از روح مظلوم درد می گیرد. ظالم هم ظالمتر می شود.
یا حق
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم که مطلب من رو خوندی و ممنون ترم که نظر محترمت رو هم برام نوشتی.
راستش این سپردن به خدا رو از سر این نوشتم که خیلی اعصاب و روانم رو به هم ریخته.
بند آخر که نوشتم  خوبه خدا حواله ها رو قبول می کنه، از دید خودم باید این رو می رسوند که  از سر بی پناهی به خاطر شدت نفهمی این آدمها به خدا پناه برده ام.
وافعیت این که تمام تلاشم رو در این موارد می کنم که حقم رو بگیرم ولی واقعا هیچ موضوعی نیست که ارزش جنگیدن بیش از حد مشخص را داشته باشه.
مخصوصا که این قبیل آدم های بی اخلاق غیر حرفه ای - اقلا در اطراف من - در حال زیادتر و زیادتر شدن هستند.

من از دست اینها به خدا پناه می برم ولی اصلا فراموش نمی کنم. به عنوان تجربه تو ذهنم نگهش می دارم که در کارهای بعدی بتونم از این تجربیات استفاده کنم.
این  هم که اینها رو می نویسم به خاطر اعتقادم به اینه که مطرح کردن شون می تونه مستقیم و غیر مستقیم به اصلاح  ایرادات و بهبود فضای کسب و کار کشورم کمک کنه.
امیدوارم این طور باشه که فکر می کنم و امیدوارم خدا برای شما دوست من بهترین ها رو رقم بزنه.
باز هم ممنون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی