روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی و فروش

روزنوشته های علیرضا داداشی

یادداشت های مدیریت و بازاریابی و فروش

روزنوشته های علیرضا داداشی

دکترای مدیریت بازرگانی (بازاریابی) می خوانم.

در اینجا، از مدیریت می نویسم و از بازاریابی و از مسائل دیگری که از دید مدیریت و بازاریابی قابل تحلیل خواهند بود.

نظرات دوستانم نواقص مرا برطرف خواهند کرد.

آخرین نظرات

و بالاخره؛ فصل تازه

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۴۰ ق.ظ

 

یادم نمی رود که یک بار دوستی که با واسطه و معرفی دوست مشترکی قصد اتصال من با گروه های آموزشی را داشت، در تماس تلفنی پس از تشریح فضای آموزش و برای توصیف دشواری کار من برای ورود به این حیطه، از افراد مختلفی نام برد و اشاره کرد که اینها فعالان این حوزه ای هستند که میخواهی واردش بشوی؛ حتی دیدن این آدمها هم برایت کار راحتی نیست، چه برسد به این که بخواهی همکارشان بشوی.

 

وقتی حرفهایش تمام شد به او گفتم که کاملا از حرفه ای بودن این افراد با خبرم. چون فلانی رفیق صمیمی و نزدیک من است. با آن یکی دست کم ماهی دو بار جلسه ی مشترک داریم و گاه و بی گاه گفتگوی تلفنی. فلانی هم که مدیر فلان موسسه ی آموزش عالی است، هم دانشکده ای ام بوده و با هم دیدار و گفتگویی هم برای همکاری داشته ایم.

 

ولی درباره ی بعضی دیگرشان حرفی نزدم.

دیگرانی که در آن فهرست اسم برده بود ولی اصلا از نظر من حائز ویژگیهایی که می گفت نبودند. کسانی که حتی زنگ زدند ولی نرفتم.

 

این ماجرا منجر به اتفاق مهمی شد. مدتها به فکر فرو رفتم. با خودم فکرکردم این تعداد آدم متخصص و صاحب تجربه و صاحب نام را در فهرست دوستان و آشنایانت داری، ولی چه بهره ای از این ماجرا داری؟

 

راستش یکی دو نفرشان که فقط قول داده بودند، بقیه شان هم خودشان جای دیگری در مجموعه ای متعلق به دیگران مشغول کار بودند و دلیلی برای معرفی یک نفر دیگر نداشتند که بیاید آنجا هووی شان بشود.

 

خودم را مرور کردم:

 

1- اولین تصمیم من برای کار تخصصی و تیمی مربوط به دوران کارشناسی می شود.

 

ماجرایی که اینجا درباره اش نوشته بودم. همان ماجرا که با سه نفر از بچه های دانشکده ی حسابداری و مدیریت علامه قراربود در دانشگاه صنعتی شریف دپارتمان حسابداری راه بیندازیم ولی با بی توجهی و بی مسئولیتی دو نفر از بچه ها دود شد و رفت هوا.

 

2- از سال 90 در دانشگاه تدریس کرده ام. تا دو سال پیش که تصمیم گرفتم و به سختی توانستم دانشگاه را راضی کنم که دیگر تدریس نکنم. حالا در سازمانها، برای موسسات آموزشی و جاهایی دیگر درس می دهم.

 

3- سالها است به شکل پراکنده و دو سالی است که به شکل پیوسته تر و جدی تر به کسب و کارها مشورت می دهم.

 

3- آدمهای به درد بخوری در مسیر راه اندازی کسب و کار می شناسم که برای دوستانم گره گشایی هم کرده اند. افراد مهم،حرفه ای و کاربلدی هستند که با آنها آشنایی و ارتباط داشته و دارم. گاه آنها را به دیگران و گاه خودشان را به همدیگر وصل کرده ام و موانعی از سر راه کسب و کار آدمها کنار رفته است.


4- در کنار تجربیات از این دست، تجربیاتی از هدایت کارهای تیمی موفق هم داشته ام. مثلاً به عنوان نمونه، چند سال پیش برای دانشگاه های علمی کاربردی وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که شامل 92 واحد دانشگاهی می شد، برنامه ی استراتژیک تدوین کردیم. من لیدر گروه بودم و کار خوبی هم شد.
 

موضوعات دیگری هم هست که در در بخش «درباره من» وبلاگ آورده ام.

 

نمیخواهم خیلی شرح تفصیل بدهم ولی شاید - به احتمال زیاد - باید به نقطه ای می رسیدم که الان رسیده ام و مجموع این اتفاقات و تجربیات و خواستنها و نشدنها، در کنار همه آن شدنهای دیگر مثل تدریس دانشگاهی و سازمانی و مشاوره های جسته گریخته و پاره پاره، و فرصت مطالعات نسبتا زیادی که برای خودم فراهم کرده ام و تعاملات تقریبا زیاد و گسترده با آدمهای مهم، دراین نقطه می توانست مرا در مسیر شروع کردن بیندازد.

 

آنها مقدماتی بوده اند برای شروع این فصل.

 

این فصل دارد شروع می شود؛ تاسیس دفتری برای فعالیت در زمینه ی آموزش، مشاوره و تحقیقات بازار.

 

الان دقیقا اینجا هستم: دارم بیزینس پلن می نویسم و از دوستانم که ابراز تمایل اولیه کرده اند، رزومه جمع می کنم و اگر مشورتی هم باشد و بدهند، به دیده ی منت می پذیرم.

 

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی عنایات خدا، هیچیم، هیچ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی