تواضع و تفاخر
مدتی است فکرم به موضوعی مشغول شده که الان تصمیم دارم اینجا بنویسم.
تواضع کردن از سوی هر کسی شایسته و پسندیده نیست.
مدتی است فکرم به موضوعی مشغول شده که الان تصمیم دارم اینجا بنویسم.
تواضع کردن از سوی هر کسی شایسته و پسندیده نیست.
این یک درد دل و دلنوشته مبتنی بر یافته ها و تجربیات شخصی است و دلیل ندارد قابل تعمیم باشد؛ هست یا نه به خواننده ی عزیز محول می کنم.
یک روز از روز معلم گذشته و من این روز را به سبک تکراری و مالوف سالهای گذشته ام، تنها به تعداد کمی از معلمان تبریک گفته ام.
به بعضی هم فراموش کرده ام تبریک بگویم.
راننده تاکسی حدود 60 سالی داشت.
این حدس من را بعداً وقتی به سال سربازی رفتنش اشاره کرد تایید کرد.
مدتی قبل، با توجه به آمار کنار وبلاگ به این فکر می کردم که وقتی تعداد بازدید کننده ها به 100000 رسید مطلبی بنویسم، یا وقتی در همان حول و حوش تعداد نمایش ها به 250000 رسید آن مطلب را بنویسم.
دیروز برای شرکت در مراسم ختم یکی از بستگان خانمم به مسجد رفته بودیم.
نیم ساعت به پایان مراسم مانده بود که به مسجد رسیدیم. جایی در خیابان خاوران، حوالی فرهنگسرای خاوران.
رابطه ی من با جناب دکتر «محمدحسین غوثی» رابطه ای خاص و تا حدی منحصر به فرد است.